بخواهيد بر روى زمين بجنگيم ما از اسبانمان فرود خواهيم آمد . »
عباس نيز در پاسخ او مىگفت :
اللّه يعلم انا لا نحبكم * و لا نلومكم أن تحبونا
و يصد عنك مخيله الرجل العر * يض موضحه عن العظم
بحسام سيفك او لسانك * و الكلم الاصيل كأرغب الكلم
« خداوند مىداند كه ما شما را دوست نداريم و بر شما خرده نمىگيريم اگر ما را دوست بداريد و از خيال بلندمرد خيالپرداز اين را برمىداريد و حقيقت عظمت ما را نشان خواهد داد . به وسيلهء شمشيرت يا زبانت و كلمات اصيل مانند مرغوبترين كلمات هستند . »
عباس اضافهء زره خود را به كمربندش انداخت و اسبش را به غلام سياهپوستش ، كه أسلم نام داشت ، داد . سپس هريك با احتياط به ديگرى نزديك شد و من به ياد سخن ابى ذئيب افتادم :
فتنازلا و توافقت خيلاهما * و كلاهما بطل القاء مجدع
« پس پايين آمدند و اسبانشان با همديگر همراه شدند و هر دوى آنها شجاعان ميدان جنگند . »
سپاهيان افسار اسبهاى خود را كشيده بودند و نگاه مىكردند كه كداميك از اين دو پيروز مىشوند . مدت زيادى را با هم جنگيدند ، ولى كسى پيروز نشد . براى لحظهاى نگاه عباس به جايى از زره آن شامى افتاد كه سست بود و منتظر بود تا ضربهاى مهلك به او وارد كند .
قسمتى از زره مرد شامى پاره شد ، ناگهان عباس ضربه محكمى به سينه او زد ، بهطورىكه مرد شامى با صورت به زمين خورد .
لشكريان امير المؤمنين عليه السّلام چنان تكبير گفتند كه زمين زير پايشان به