ساخته فرود آوردند و به سوى مكه بردند و در راه او را با بند چرمين بسته ، هر يك صد تازيانه زدند و او را نزد مادر بردند . مادرش گفت : به خدا تو را از بند نگشايم تا منكر محمّد نشوى ؛ و او را دست و پا بسته در آفتاب انداختند و رفتند تا قدرى تسليم خواست آنان شد . حارث بن زيد نزد او آمد و گفت : يا عياش اگر دينت هدايت بود آن را ترك كردى و اگر گمراهى است [ بهتر بود كه ] در آن ثابت مىماندى . عياش از سخن وى در خشم شد ، گفت : به خدا هر جا تنها بيابمت مىكشمت . سپس عياش به اسلام برگشت و به مدينه نزد رسول اللّه ( ص ) هجرت كرد . بعدا حارث نيز مسلمان شده به مدينه مهاجرت نمود . ولى عياش آن روز حضور نداشت و از اسلام وى مطلع نشد ، تا اينكه روزى در پشت « قبا » حارث را ديد و به دو حمله كرد و به قتلش رسانيد . مردم گفتند اين چه كارى بود كردى ؟ حارث مسلمان شده بود . عياش نزد پيغمبر ( ص ) آمده گفت : يا رسول اللّه ( ص ) سابقهء من و حارث را مىدانى و من از مسلمان شدنش مطلع نبودم كه كشتمش . جبرئيل عليه السلام آيهء مورد بحث را [ بدين مناسبت ] فرود آورد .
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً . . .
( آيهء 93 ) . كلبى از ابو صالح و او از ابن عباس روايت مىكند كه مقيس بن ضبابة ، برادرش هشام بن ضبابة را كه مسلمان بود ، در محلهء بنى نجار كشته يافت و نزد پيغمبر ( ص ) آمده ، ماجرا باز گفت . پيغمبر ( ص ) مردى از بنى فهد را به محلهء بنى نجار فرستاد و فرمود : سلام برسان و بگو رسول اللّه ( ص ) دستور داد كه اگر قاتل هشام را مىشناسيد ، به برادرش بسپاريد ، تا قصاص كند و اگر قاتلش را نمىشناسيد خونبهايش را بپردازد . فهدى پيغام پيغمبر ( ص ) را رسانيد . بنى نجار گفتند : سمعا و طاعة ، به خدا قاتلش را نمىشناسيم ، ليكن خونبهايش را مىدهيم ؛ و صد شتر دادند . مقيس برادر مقتول همراه نمايندهء پيغمبر ( ص ) باز گشتند . در راه شيطان مقيس را وسوسه كرد كه اين چه كار بود كه كردى ، خونبهاى برادرت را پذيرفتى ، اين مرد را به عوض برادرت بكش ! و صد شتر نيز گرفتهاى . و مقيس ، فهدى را با ضربت سنگ كشت و يكى از شترها را سوار شده با بقيه در حالى كه كافر شده بود ، به سوى مكه روان شد و اين شعر را سرود :
به كين برادر ، فهدى را كشتم ؛ و خونبها از بزرگان قلعه نشين بنى نجار گرفتم ؛ انتقام خويش ستاندم و اكنون آسوده مىخوابم ؛ و نخستين كسم كه به سوى بتان بازگشت مىكنم .