روايت را به طريق ديگر آوردهاند .
عبد الرحمان بن حمدان با اسناد از بو سلمة بن عبد الرحمان و او از پدرش روايت مىكند كه عدهاى از اعراب نزد پيغمبر ( ص ) آمده اسلام پذيرفتند ؛ اما تب و و با مدينه را گرفته و حالشان دگرگون شد . و از مدينه بيرون رفتند و به عدهاى از اصحاب پيغمبر ( ص ) برخوردند كه از ايشان پرسيدند چرا باز مىگرديد ؟ گفتند : و با گرفتيم و هواى مدينه با ما سازگار نيست . اصحاب گفتند : مگر شما را پيغمبر ( ص ) مقتدا و نمونه نيست . بعضى اصحاب گفتند اين اعراب منافقند و برخى گفتند مسلمانند و آيهء بالا در اين مورد نازل گرديد .
مجاهد گويد عدهاى از مكه به مدينه آمده خويش را مهاجر ناميدند . سپس با دو دلى از پيغمبر ( ص ) اجازه خواستند به مكه رفته كالاهايى بياورند و تجارت كنند . مؤمنين در اينان اختلاف كردند ؛ يكى گفت مؤمنند ، يكى گفت منافقند ، و خداى تعالى نفاق آنان را بيان كرد ( و در آيهء 89 امر به قتلشان فرمود ) . آنان با كالا باز گشتند و طرفشان هلال بن عويمى اسلمى بود و هلال با پيغمبر ( ص ) پيمان بسته بود و دلش نمىخواست با مؤمنين به جنگ كشيده شود ، و آيهء 90 نازل شد كه حكم قتل از ايشان برداشت .
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً . . .
( آيهء 92 ) . ابو عبد اللّه بن ابى اسحاق از عبد الرحمان بن ابى القاسم و او از پدرش روايت مىكند كه حارث بن زيد نخست سخت مخالف پيغمبر ( ص ) بود ، تا اينكه به قصد اسلام آوردن نزد پيغمبر ( ص ) آمد . عياش بن ابى ربيعه او را ديد و بدون آنكه بفهمد قصد مسلمان شدن دارد ، او را كشت و آيهء بالا بدين مناسبت نازل شد .
كلبى در شرح اين داستان گويد : عياش بن ابى ربيعه [ در مكه ] نهانى مسلمان شده بود ؛ ولى جرأت اظهار نداشت ، تا آنكه به مدينه گريخت و در يكى از استحكامات اطراف مدينه پناهنده شد . مادرش سخت بى تاب بود و به دو پسر ديگرش ابو جهل و حارث بن هشام گفت : به خانه نيايم و نان و آب نخورم تا پسرم را نياوريد . آن دو به طلب عياش بيرون آمدند و حارث بن زيد نيز همراه آمد ، تا به نزديك مدينه رسيده به محل سكونت عياش در آمدند و گفتند : فرود آى كه مادرت پس از غيبت تو از خانه بيرون زده و سوگند ياد كرده است كه تا بر نگردى چيزى نخورد و نياشامد ، و خدا را شاهد مىگيريم كه بر تو فشار نياوريم و به مسلمانيت كارى نداشته باشيم ، و بدين گونه او را مطمئن