ابو نصر مهرجانى با اسناد از شيبه فرزند عثمان بن ابى طلحه روايت مىكند كه پيغمبر ( ص ) كليد را به من و پدرم داد و فرمود : بگيريد كه پيشتر با شما بود و تا ابد با شما خواهد بود ، و هر كس آن را بستاند ستمگر است . اين است كه بين بنى عبد الدار ، اولاد شيبه كليد دار كعبهاند .
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ . . .
( آيهء 59 ) .
ابو عبد الرحمن بن ابى حامد عدل ، با اسناد از ابن عباس روايت مىكند ، اين آيه دربارهء عبد اللّه حذافة بن قيس بن عدى نازل شد كه پيغمبر ( ص ) او را به سريهاى فرستاد .
بخارى و مسلم نيز به طريق ديگر اين روايت را آوردهاند . باذان از ابن عباس روايت مىكند كه پيغمبر ( ص ) خالد بن وليد را به منظور سريهاى به سوى يكى از قبايل عرب اعزام فرمود و عمّار ياسر هم جزو سپاه بود . خالد پيش رفت تا نزديك مقصد رسيد و شب را اتراق كرد ، تا صبح حمله كند . جاسوسى به اعراب خبر داد و گريختند . تنها مسلمانى در آن ميان بود . خانوادهاش را آمادهء حركت كرد و خود به لشكرگاه خالد آمده ، بر عمار وارد شد و گفت : يا ابا اليقظان من از شما هستم ، قبيلهء من با خبر آمدن شما گريختند و من به لحاظ مسلمانى ماندم . آيا اين به حال من مفيد است ، يا من هم مثل هم قبيلهها بگريزم ؟ عمار گفت : بر جا باش كه برايت فايده دارد . مرد نزد خانوادهاش باز گشت و گفت : بمانيد . صبح خالد فرمان حمله داد و جز آن مرد كسى را نيافتند ، او را و مالش را گرفته آوردند . عمار نزد خالد رفت و گفت : اين مرد را رها كن كه مسلمان است و من امانش دادهام و توصيه كردهام بماند و نگريزد . خالد گفت : من اميرم و تو پناه مىدهى ؟
عمار گفت : بلى ؛ و با همين بگو مگو نزد پيغمبر ( ص ) آمدند و داستان باز گفتند .
پيغمبر ( ص ) نيز مرد را امان داده ، عمار را تأييد فرمود ؛ ولى او را نهى كرد از اينكه زان پس بى اجازهء فرماندهش كارى كند . راوى گويد : خالد و عمار در حضور پيغمبر ( ص ) به هم درشت گويى كردند . عمار سخنان تند راند و خالد خشمگين گرديد و گفت : يا رسول اللّه ( ص ) اجازه مىدهى اين برده ، به من فحش بدهد ؟ اگر تو نبودى ، اين مرا دشنام نمىداد ( بايد دانست كه پيشتر ، عمار از موالى هاشم بن مغيره بود ) . پيغمبر ( ص ) به خالد گفت : دست از عمار باز دار كه هر كه او را دشنام دهد ، خدا را دشنام داده است و هر كه او را به خشم آورد ، خدا را به خشم آورده است . عمار برخاست و بيرون شد و خالد به دنبالش رفت و جامهاش را گرفت و رضايت طلبيد و عمار اظهار رضايت نمود . و آيه