تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أسباب نزول الآيات (اسباب النزول) (فارسى) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا . . .
( آيهء 6 ) . اين آيه دربارهء وليد بن عقبة بن ابى معيط نازل شد كه پيغمبر ( ص ) براى گرفتن زكات از بنى مصطلق فرستاد و بين او و اين طايفه ، در جاهليت عداوتى بود . موقعى كه بنى مصطلق خبر آمدنش را شنيدند با احترام به استقبالش آمدند اما شيطان در دل وليد وسوسه كرد كه آن جماعت قصد قتلش را دارند . ترسيد و از راه برگشت و نزد رسول اللّه ( ص ) آمد و گفت بنى مصطلق زكات ندادند و آهنگ كشتنم كردند . پيغمبر ( ص ) خشمگين شد و آهنگ جنگ بنى مصطلق كرد . چون بنى مصطلق از بازگشت وليد مطلع شدند نزد پيغمبر آمده گفتند : ما خبر آمدن فرستاده‌ات را شنيديم و براى احترام و استقبالش بيرون آمديم كه آنچه حق الهى است بپردازيم اما او تغيير نظر داد و بلا مقدمه برگشت و ما ترسيديم كه مبادا باز گرديدنش به سبب نامه‌اى بود كه از تو رسيده يا به جهت خشمى كه بر ما گرفته باشى ؟ و نعوذ بالله از خشم خدا و رسولش . آيهء بالا بدين مناسبت نازل شد و منظور از فاسق در اين آيه وليد بن عقبه است . ابو عبد اللّه حاكم شادياخى با اسناد از حارث بن ضرار روايت مىكند كه به خدمت پيغمبر ( ص ) رسيديم . حضرت مرا دعوت به اسلام فرمود وارد اسلام شدم . حضرت مرا زكات دادن فرمود بدان نيز ملتزم شدم . آنگاه گفتم يا رسول اللّه ( ص ) مرا به سوى قوم خودم باز گردان كه به مسلمانى و دادن زكات دعوت‌شان كنم و هر كس پذيرفت زكاتش را مىگيرم و جمع مىكنم و در فلان وقت مأمور اعزام كن تا آنچه زكات گرد آمده برايت بفرستم . چون حارث بن ضرار زكات را جمع آورى كرد و موعد معين فرا رسيد كه فرستادهء پيغمبر ( ص ) بيايد خبرى نشد و حارث نزد خود گمان كرد خدا و پيغمبر ( ص ) بر او خشم گرفته‌اند . سران قوم را جمع كرده بديشان گفت : رسول اللّه ( ص ) براى من وقتى مشخص كرده بود كه مأمورى براى تحويل گرفتن زكات بفرستد ؛ و رسول اللّه ( ص ) خلف وعده نمىكند ؛ و اينكه فرستادهء پيغمبر ( ص ) نيامده به نظرم تنها ناشى از نارضايى حضرت تواند بود . پس به راه بيفتيد به حضور رسول اللّه ( ص ) برويم . از اين سو پيغمبر ( ص ) وليد بن عقبة را به سوى حارث اعزام كرده بود كه زكات گرد آورى شده را تحويل بگيرد اما وليد پس از پيمودن مقدارى از راه دچار ترس شده باز گشت و گفت يا رسول اللّه ( ص ) حارث زكات را نداد و مىخواست مرا بكشد . پيغمبر ( ص ) گروهى را به سراغ حارث فرستاد اين گروه در بيرون مدينه با حارث كه مىآمد برخوردند و گفتند اين حارث است . وقتى به هم رسيدند حارث پرسيد مأمور كجا هستيد ؟ گفتند به سراغ