جذب چيزهاى ملايم كند ، و غضبى قوتى است كه دفع چيزهاى ناملايم كند . و مدار محركى در مدركى است ، و مدرك بر دو قسم است ، قسمى ظاهر و قسمى باطن . آنچه ظاهر است اول 432 لمس است ؛ و آن قوتى است متلبث در ظاهر بدن به هرجا ، چنانكه جايى از او خالى نيست . و اوست كه كثيف چهارگانه را درمىيابد ، چون رطوبت ، و يبوست ، و حرارت ، و برودت ، و اوست كه فرق مىكند سبكى ، و گرانى ، و نرمى ، و درشتى . دوم ذوق است ، و آن قوتى است تعبيه كرده بر عصبه كه بر جرم زبان گسترده است ؛ و اوست كه دريابندهء شيرينى ، و ترشى و شورى است . سوم اروحه شم است ، و آن قوتى است مرتب كرده در دماغ بر مثال دو سر پستان ، و اوست كه فرق كند ميان بوى خوش و ناخوش ، و دريافتن او به توسط هواست ، و اگر هوا از اجزا و رايحه منفعل نشدى ؛ دريافتن برشم ممتنع بودى . چهارم سمع است ، و آن قوتى است مرتب كرده بر عصبهء كه درون گوش گسترده است ؛ و اوست كه دريابندهء آوازهاست بهتوسط هوا ، و چون آوازى برآيد ، هوا منفعل شود از آن آواز : مثلا چيزى بر چيزى افتد ، از او جنبش آيد ، و برآن پوست افتد كه در درون عصبهء گوش گسترده است . چون آوازى برآيد ، سمع دريابد . پنجم بصر است . و تعبيه كرده است ، و قوتى است در تجويف درون چشم كه دريابندهء صورتهاست ، و هركه پندارد كه ديده چيزى بيند ؛ از آن است كه جسمى لطيف از ديده ممتد شده است به آن چيز محيط است ، زيرا كه اگر چنين بودى ، بايستى كه چون خواستى كه كوكب ثوابت را بيند ، جملهء افلاك را خرق كردى ، زيرا كه كواكب ثوابت بر فلك هشتماند ، و تا از يكى در نگذشتى ، و خرق نكردى ، به ديگرى نرسيدى ، و اين محال است . و اگر نيز صورت به خروج جسمى لطيف بودى ، بايستى كه آنچه در زير مانعات بودى ، زودتر از آن توانستى ديدن كه در آبگينهء سخت . و بازين همه آنچه در آبگينه است ، زودتر ازين مىتوان ديدن كه آنچه در آب است . و مهمترين حواس كه به كار آيد ، لمس است ، و ذوق . و آن سهگانهء ديگر ، بصر ، و سمع ، و شم ، بسيار حيوان از آن بىنصيباند . قسم دوم در مدركات باطن : اول حس مشترك است ، و به زبان يونانيان فنطاسيا ؛ و آن قوتى است مرتب كرده در مقدم تجويف اول دماغ . و اجتماع جملهء صور محسوسات پيش او باشد . و اگر او نبودى ، ما حكم نتوانستى كرد ، كه اين سپيد ، و اين شيرين ، و آن سياه ، و آن ترش . پس او قوتى است كه اين احكام به دو تعلق دارد . و هر حس كه هست بيش از يك چيز درنتواند يافتن ، و لا بد است حاكم را كه حكم مىكند
مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى ) — صفحة 430
مساهمون: عزيز الدين النسفي
ص٤٣٠