عالم جبروت ، و عالم ملكوت است . كه جسم نيستند ، و در مكان و در جهت نيستند ، و قابل تجزى و تقسيم نيستند ، و قابل خرق و التيام نيستند ، امّا اين سخنها 373 از جهت تقرّب فهم را گفته شد . تا تو با اين سخنها آشنا شوى ، نظيرى ديگر نزديكتر ازين بگويم .
فصل چهارم در بيان روح و جسم آدمى
( 12 ) بدانكه روح آدمى به ذات با جسم آدمى است ، هيچ ذرّهئى از ذرّات جسم نيست كه روح به ذات با آن نيست . و برآن محيط نيست ، و با آنكه چنين است . جسم در مكان خود است ، و روح در مكان خود است ؛ و جسم به مقام روح نمىتواند رسيد ، و در مقام روح نمىتواند بود . اگر از جسم عضوى جدا كنند ، روح در مقام خود است و به حال خود است ؛ و اگر عضوى ديگر جدا كنند ، همچنان روح در مقام خود است و به حال خود است . تا سخن دراز نشود و از مقصود بازنمانيم : اگر جسم را ذرّه ذرّه كنند ، در روح هيچ تفاوت نكند ، و هيچ آسيبى به روح نرسد ، از جهت آنكه جسم ، و افعال جسم ، و آلت جسمانى به مقام روح نمىتواند رسيد .
( 13 ) اى درويش ! روح با جسم است ، نه در جسم است . حلولى از اينجا غلط كرد ، و سرگردان شد ، و ندانست كه خدا با همه است ، نه در همه است ، و فرق بسيار است ميان آنكه با همه باشد ، يا در همه باشد . و اين بهسبب لطافت روح و كثافت جسم است . و در جمله لطيفها و كثيفها همچنين مىدان : كثيف به مقام لطيف نمىتواند رسيد ، و در مقام لطيف نمىتواند بود ؛ و لطيف مراتب دارد ؛ هرچند لطيفتر بود ، نفوذ و احاطت وى بيشتر بود .
فصل پنجم در بيان آنكه خدا به ذات با همه چيز است
( 14 ) اى درويش ! اينهمه از جهت آن تقرير كردم تا اين سخن كه خواهم گفت دريابى . بدانكه لطافت عالم ملك هيچ نسبتى ندارد به لطافت عالم ملكوت ، و عالم ملكوت بهغايت لطيف است . و لطافت عالم ملكوت هيچ نسبتى ندارد به لطافت عالم جبروت بهغايت لطيف لطيف است . 374 و لطافت عالم جبروت هيچ نسبتى ندارد به لطافت