دانستن ، و هر دو را موجود گفتن ، چنانكه نامحدود و نامتناهى را حدّ و نهايت نيست ، و جهت و تجزى ، و تقسيم نيست ، و خرق و التيام لازم نيايد بهغايت مشكل است .
( 6 ) جواب . اى درويش ! اينچنين نتوان گفتن كه ذات خداى تعالى بالاى همه است ، باز در زير آن عالم جبروت است ، باز در زير آن عالم ملكوت است ، باز در زير آن عالم ملك است ، از جهت آنكه اينچنين جمله محدود و متناهى باشند ، و جهت پيدا آيد .
چون به يقين دانستى كه اينچنين نمىشايد ، و طريقى ديگر نيست الا آنكه باهم باشند ، كه در معيّت حدّ و نهايت لازم نيايد و جهت نباشد ، از جهت آنكه معيّت به چندگونه باشد . چنين مىدانم كه تمام فهم نكردى ، روشنتر ازين بگويم كه دانستن اين سخن از مهمّات است .
فصل سوّم در بيان خاك و آب و هوا و آتش
( 7 ) بدانكه خاك غليظ است ، و آب لطيف است 1 / 371 ، و هوا از آب لطيفتر است ، و آتش از هوا لطيفتر است . و هركدام لطيفتر است ، مكان وى در عالم بالاتر است .
( 8 ) چون اين مقدّمات معلوم كردى ، اكنون بدانكه اين هر چهار چيز بهسبب لطافت و كثافت هريكى در عالم مكانى دارند ، و در يكديگر هم مكانى دارند ، و مثلا اگر طشتى را پر از خاك كنند ، چنانكه در آن طشت هيچچيزى ديگر را از خاك جايى نباشد ، در ميان آن خاك آب را مكانى هست كه در آن مكان خاك نمىتواند بودن ، آب مىتواند بودن ؛ و در ميان آن آب هوا را مكانى هست كه در آن مكان آب نمىتواند بودن ، هوا مىتواند بودن ؛ و در ميان آن هوا آتش را مكانى هست كه در آن مكان هوا نمىتواند بودن ، آتش مىتواند بودن ، از جهت آنكه هر چيز كه لطيفتر است ، مكان وى دور تر است ، و نفوذ وى زياده است ، و شمول و احاطت وى بيشتر است . و هيچ ذرّهئى از ذرّات آن خاك نيست كه در طشت است آب به ذات با آن نيست و برآن محيط نيست .
و هيچ ذرّهئى از ذرّات آن آب و خاك نيست كه هوا به ذات با آن نيست و برآن محيط نيست . و هيچ ذرّهاى از ذرّات آن آب و هوا و آب و خاك نيست كه آتش به ذات با آن نيست و برآن محيط نيست . و اگرنه چنين بودى ، مزاج هرگز پيدا نيامدى ، و نبات نروييدى 2 / 371 . و اگر هر چهار باهماند ، و محيط يكديگراند ، امّا هريكى در مكان خوداند ، و