جهت آنكه چون به اين نور رسى ، و اين نور را ببينى ، به يقين بدانى و ببينى كه قوام عالم و داراى موجودات اوست ، و هيچ ذرّهئى از ذرّات موجودات نيست كه خداى به ذات با آن نيست ، و برآن محيط نيست ، و از آن آگاه نيست ، و از آن مرتبه گويا نيست . تمام موجودات در جنب عظمت وى مانند قطره و بحر است ، بلكه از قطره كمتر ، از جهت آن كه تمام موجودات متناهىاند ، و ذات وى نامتناهى است ؛ و متناهى را با نامتناهى بههيچ وجه نسبت نتوان كردن . افراد موجودات جمله بهيكبار مظاهر صفات وىاند ، و صفات وى ازين جمله ظاهر شدهاند . پس هركسى روى به هر چيز كه آورده است ، روى به وى آورده است ، اگرچه آنكس نمىداند . و هركه هر چيز را كه مىپرستد ، وى را مىپرستد ، اگرچه آنكس خبر ندارد . شيخ اين بيچاره مىفرمود كه من به اين نور رسيدم ، و اين نور را ديدم . نورى بود نامحدود و نامتناهى ، و بحرى بود بىپايان و بىكران . فوق و تحت و يمين و يسار و پيش و پس نداشت . در آن نور حيران بماندم . خواب ، و خورد ، و دخل و خرج از من برفت و نمىتوانستم كرد . با عزيزى حكايت كردم كه حال من چنين است فرمود كه برو ، و از خرمنگاه كسى مشتى كاه بىاجازت خداوند بردار . برفتم و برداشتم ؛ آن نور را نديدم . اين بيچاره با شيخ گفت كه يا شيخ ، پيش من آن است كه اين نور را به چشم سر نتوان ديدن به چشم سرّ توان ديدن ، از جهت آنكه اين نور محسوس نيست .
شيخ فرمود : « يا عزيز ! پيش من آن است كه اين نور را هم به چشم سر ، هم به چشم سرّ توان ديدن » . گفتم : « يا شيخ ! هركه به اين درياى نور رسيده باشد ، علامت آن باشد كه درين درياى نور غرق شود ، من بعد هرگز خود را نبيند ، همه اين درياى نور را بيند » شيخ فرمود : « مشاهده دايم نباشد » . گفتم : « يا شيخ ! مشاهده ديگر است و معاينه ديگر » .
گفت : « مشاهده دايم نباشد ، امّا معاينه دايم باشد » .
فصل هفتم در بيان رسيدن به اين نور 294
( 27 ) اى درويش ! به اين نور نامحدود و نامتناهى رسيدن ، و اين بحر بىكران و بىپايان ديدن كارى بهغايت مشكل است ، و دشوار است ، و مقامى بهغايت بلند است .
رياضات و مجاهدات بسيار بايد كشيد ، و در رياضات و مجاهدات سالهاى بسيار ثبات مىبايد نمود تا اين مقام روى نمايد ، نه چنانكه چند روز رياضت كشد و چند روز ديگر