فروگذارد ، و با سر كار خود رود ، چنانكه عادت اهل روزگار است ، كه از چنين رياضت كارى برنيايد و چيزى نگشايد .
( 28 ) اى درويش ! اگر همّت كارى دارى ، و كارى خواهى كردن ، اول ترك ما سوى بايد كرد ، و بتان درهم بايد شكست ، و يك جهت و يك قبله بايد شد ، و جمعيت و فراغت حاصل بايد كرد . آنگاه در صحبت دانايى سالهاى بسيار در رياضات 295 و مجاهدات ثبات بايد نمود ، تا اول آبگينهء بدن تو پاك و صافى گردد ، و شفاف و عكسپذير شود . چنانكه آبگينهاى كه پاك و صافى باشد ، وى را بازشناسند از آنچه در وى بود ، آبگينهء بدن تو مىبايد كه همچنين به آتش رياضت پاك و صافى شود . و اين اول اين مقام است . آنگاه به تصقيل مجاهده آيينهء دل تو مصفى و منوّر گردد ، و نور اللّه پيدا آيد . و اين آخر اين مقام است . و چون نور اللّه پيدا آمد ، سالك به يقين دانست و ديد كه خداى با همه است ، هيچ ذرهئى از ذرّات موجودات نيست كه خدا به ذات با آن نيست ، و برآن محيط نيست ، و از آن آگاه نيست . ( مصراع ) « هم نور تو بايد كه تو را بشناسد » .
آنگاه سالك به اين نور نامحدود و نامتناهى رسيد ، و اين بحر بىپايان و بىكران ديد . او خود به زبان حال گويد كه چه كن .
فصل هشتم در بيان آنكه هيچكس از ذات اين نور خبر نداد
( 29 ) بدانكه هركه ازين نور خبر داد ، جمله از وجه اين نور خبر داد ، هيچكس از ذات اين نور خبر نداد ، از جهت آنكه از ذات اين نور خبر نتوان دادن .
( 30 ) اى درويش ! از هست مطلق كس چون خبر دهد كه ساده و بىنقش باشد ؛ تعريف وى چون كنند ؟ از هست مقيّد خبر توان دادن ، از هست مطلق بيش ازين خبر نتوان دادن كه نورى است كه اوّل و آخر ندارد و حدّ و نهايت ندارد ، و مثل و مانند ندارد و امثال اين توان گفتن 32 . فرعون از موسى - عليه السلام - سؤال كرد كه خداى تو چيست ؟ موسى - عليه السلام - مىدانست كه از ذات سؤال مىكند ، و مىدانست كه از ذات او خبر نتوان دادن ، از وجه خبر مىداد . فرعون با جماعتى كه حاضر بودند مىگفت : پيغمبر شما ديوانه است ، من از ذات سؤال مىكنم ، وى از وجه جواب مىگويد ؛ 296
« قالَ فِرْعَوْنُ وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ . قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ