آن گه ترسيد كه نبايد كه موسى او را خشم كند ، و گويد كه چرا قوم را رها كردى و بيامدى ، و بنرفت .
و پس چون چهل روز تمام شد موسى با اين هفتاد مرد برخاست و بر سر كوه شد ، و ابرى سپيد بيامد و گرد موسى اندر ايستاد ، و خداى عزّ و جلّ با او سخن گفت . و اوّل سخن كه با موسى گفت اين سخن بود :
وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى ؟
« 1 » . گفت : چرا بشتافتى و [ از ] پيش قوم برآمدى ؟ پس موسى گفت :
هُمْ أُولاءِ عَلى أَثَرِي وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى
« « 2 » » . گفت : يا رب ايشان بر اثر من همى آيند و من پيشتر بشتافتم تا از من خشنود شوى . پس خداى عزّ و جلّ خبر داد موسى را از حال قومش .
گفت : سامرى گوسالهاى ساخت از زر ، و قوم تو برگشتند و گوسالهپرست شدند ، و او را سجده بردند . موسى از آن سخن تافته شد و گفت : يا ربّ اگر سامرى گوسالهاى ساخت از زر ، آواز درو كى نهاد و كى بيرون آورد ؟ اين همه فتنه از تو است . بىراه كنى آن را كه خواهى و راهنمايى آن را كه خواهى . تو اى خداوندا رحمت كن بر ما كه تو اى مهربانترين مهربانان . چنان كه گفت عزّ و جلّ حكايت از موسى :
إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ ، تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ
« 3 » .
پس اين قوم موسى هفتاد تن بر آن سر كوه برآمدند و آنجا بيستادند تا موسى مناجات بكرد ، و از ابر بيرون آمد ، و توريت بياورد بدان لوحها نبشته .
پس آن هفتاد تن كه با موسى بودند گفتند : ما چنان خواهيم كه آواز « 4 » خداوند بشنويم ، هم چنان كه تو بشنيدى . موسى از خداوند
هامش
( 1 ، 2 ) طه ، 83 ، 84
( 3 ) الاعراف ، 155
( 4 ) سخن . ( پا )