خداى عزّ و جلّ موسى را آگاه كرد كه : من ايشان را نه از بهر قوم ايشان هلاك كردم ، كه ايشان را از بهر آن هلاك كردم كه چون سخن من شنيده بودند ديدار خواستند ، و مىخواستند كه به چشم سر مرا ببينند ، و من ديدار خويش ترا باز ننمودم كه مرا بديدهء فانى بنتوانند ديد .
پس موسى گفت كه : يا ربّ من سوى بنى اسرائيل باز نتوانم شد كه ايشان گويند تو پيران ما را ببردى و هلاك كردى . پس خداى تعالى اين هفتاد تن را زنده گردانيد ، و جان بديشان باز داد ، هم چنان كه بودند .
و اين است كه گفت خداى عزّ و جلّ :
ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
« 1 » .
پس موسى با اين هفتاد مرد سوى بنى اسرائيل رفتند . و موسى خشمآلود بود ، چنان كه گفت عزّ و جلّ :
فَرَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً
« 2 » .
چون بيامد گروهى از بنى اسرائيل ديد كه گوساله مىپرستيدند ، و موسى گفت : بدين قدر روزگار كه من رفته بودم شما را اين نمىبايست كردن . و برفت و سر و ريش هارون بگرفت ، گفت : چرا چون همى ديدى كه اين قوم همى چنين كردند از پس من نيامدى ، و مرا آگاه نكردى ؟ گفت :
يا بن امّ ، گفت : يا پسر مادر من . و از بهر آن هارون نام مادر برد و مادر را ياد آورد تا مگر موسى چون نام مادر شنود او را رحمتى در دل آيد ، و آن خشم باز كم كند ، و او را نرنجاند . و هارون گفت كه : من از بهر آن نيامدم گفتم تو گويى كه چرا چون گروه را به تو سپرده بودم ايشان را رها كردى و بيامدى ، ازين سبب نيامدم ؛ و اين جمله گناه سامرى بود كه آن گوساله بكرد و بسخن آورد .
هامش
( 1 ) البقرة 56 .
( 2 ) طه ، 86