پس موسى روى بسامرى اندر آورد و او را گفت : چرا چنين كردى ، و اين گوساله ساختى ، و اين قوم را گمراه كردى ؟ چنان كه گفت عزّ و جلّ :
قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ ؟
سامرى گفت :
بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ
« 1 » .
گفت : از بهر آن كه چيزى ديدم از ايشان كه تو نديدى . من ايشان را بس جاهل مردمانى ديدم از بهر آن كه چون تو بمناجات حق تعالى خواستى رفت ، ايشان ترا استوار نمىداشتند ، پيران را با تو بفرستادند با چندان نيكوى كه حق تعالى با ايشان كرده بود ، و ايشان را از فرعون برهانيده . و چون فرعون و گروه او جمله غرقه شدند و ايشان جمله هلاك شدند . و چون از دريا بيرون آمده بودند و بر كنارهء دريا در آن ديه قومى را ديدند كه گوساله مىپرستيدند ، گفتند ترا كه :
اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ
« 2 » . پس آن روز سوگند خوردم كه ايشان را هلاك كنم .
اكنون مراد من آن بود كه من اين از ايشان ديده بودم و سوگند خورده بودم كه ايشان را هلاك كنم . و پس اين گوساله را ساختم و بآواز آوردم از جهت هلاكت ايشان . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي
« 3 » . پس موسى خواست « 4 » كه او را بكشد و نفرين كرد بر وى .
گفت : رميده باد يا از ميان خلق كه اين قوم را از راه ببردى ، و مبادا ترا با هيچ آدمى نشستن و خاستن ، گم باديا « 5 » از ميان خلق . اينست نفرين موسى به روى . و خداى عزّ و جلّ دعاى موسى بشنيد و مر سامرى را از ميان خلق نفور كرد تا روز رستخيز كه پيش خداوند روند ، آن گه او بهتر داند كه چه مىبايد كرد .
هامش
( 1 ) طه ، 95 - 96 .
( 2 ) الاعراف ، 136
( 3 ) طه ، 96 .
( 4 ) نخواست . ( پا )
( 5 ) شايد : كم باديا - گم گرديا . ( پا )