اندر نگرستند و گفتند كه : يا موسى ما را نيز خدايى كن كه تا او را مىپرستيم .
چنان كه گفت عزّ و جلّ :
قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ . قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ
« 1 » . گفت : شما سخت جاهل مردمانيد با چندين نيكوى كه خداى عزّ و جلّ با شما كرد ، و دشمن شما را هلاك كرد در دريا ، و اكنون مىگوييد كه ما را خداى ديگر بايد كه او را مىپرستيم ! پس چون سامرى اين سخن از ايشان بشنيد ، گفت : خر مردمانىاند ! و سوگند خورد كه من اين بنى اسرائيل را هلاك گردانم . و چون آن هفتاد مرد با موسى بفرستادند و او را استوار نداشتند ، حرص سامرى بر هلاك « 2 » كردن ايشان زيادت گشت . و سامرى از موسى شنيده بود كه هر آن كسى كه جبريل را بتواند ديدن و خاك از زير قدم او بردارد ، و هر كجا آن خاك دراندازد ، آن چيز بسخن آيد .
و سامرى جبريل را مىتوانست ديدن از جهت آن كه از پرّ او شير خورده بود بدان وقت كه فرعون كودكان را همى كشت . و سامرى در آن وقت از مادر زاده بود ، و مادر او را بكوهى برده بود و به زير سنگى پنهان كرده ، گفت كه : اگر خود بميرد بهتر از آن كه او را بكشند .
و بدين گونه بسيار كودكان را پنهان كرده بودند . پس هر كودكى بر اين گونه بود ، خداى عزّ و جلّ جبرئيل را مىفرستاد تا پرّ به دهان او اندر مىنهاد ، و از آن شير همىخورد . و هر كه از آن پر جبريل شير خورده بود او را بتوانستى ديد . و سامرى از اين جمله بود ، و پارهاى خاك از زير قدم جبريل برداشته بود و با خود مىداشت .
و چون وعدهء آمدن موسى اندر گذشت ، بنى اسرائيل تنگ دلى اندر
هامش
( 1 ) الاعراف ، 138
( 2 ) ( پا ) متن : هلاكت .