گرفتند . سامرى سوى هارون رفت . گفت : من دانم كه موسى چرا باز نمىآيد .
از بهر آن نمىآيد كه او با شما خشم گرفته است كه شما اين زر و سيم قبطيان جمله از دريا بيرون آوردى « 1 » ، و آن شما را حلال نبود . اكنون آن زر و سيم بازآورى « 2 » تا من شما را پيدا كنم كه موسى كجاست . پس ايشان آن خواستها كه از قبطيان آورده بودند جمله گرد كردند و بچاهى اندر كردند . و سامرى از آن ، يكى گوساله كرد زرين ، و آن خاك پاى جبريل در آن گوساله انداخت ، و آن گوساله بانگى بكرد همچون بانگ گوساله . پس سامرى گفت : اينست خداى شما و خداى موسى . اين را سجده كنيد كه موسى بطلب اين رفته است ، و خداى موسى خود اينجاست ، و موسى خداوند را فراموش كردست . چنان كه گفت :
فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ . فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ
« 3 » .
پس از آن بنى اسرائيل خلقى برگشتند و آن گوساله را سجده كردند .
و موسى خود و آن هفتاد تن بكوه نشسته بودند ، و روزه همى داشتند . و آن بنى اسرائيل جمله سيصد هزار مرد بودند ، و از آن دوازده هزار مرد گوساله پرست شده بودند ، و آن گوساله سجده كرده . و هر چند هارون مر ايشان را مىگفت كه : مكنيد ، و اين گوساله مپرستيد ، كه شما بدين كار فتنه شويد كه خداى شما خداى آسمانست . چنان كه گفت عزّ و جلّ حكايت از هارون :
وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ ، يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ ، وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي
« 4 » . ايشان گفتند كه : اى هارون ، موسى را تو از ميان ما بيرون بردى ، از بهر آن كه تا پيغامبرى خود برگيرى ، اگر خاموش باشى و الا ترا بكشيم . و هارون خواست كه از پس موسى برود ،
هامش
( 1 ) آورديد . ( پا )
( 2 ) بازآوريد . ( پا )
( 3 ) طه ، 88
( 4 ) طه ، 90