آوردند . ابو سفيان گفت : اعل هبل « 1 » . عمر رضى اللَّه عنه گفت : اللَّه اعلى و اجلّ . پس پيغامبر عليه السّلم گفت : برين سر كوه بايد شدن . پس آنجا سنگى بود بلند ، و پيغامبر خواست تا بر سر آن سنگ شود ، و بر نتوانست شدن از گرانى آن دو زره كه پوشيده بود . پس طلحة بن عبد اللَّه « 2 » سر فرو داشت تا پيغامبر عليه السّلم پاى بر پشت او نهاد و بر سر آن سنگ شد . و ابو سفيان او را بديد بر آن سر سنگ و او را بشناخت او را گفت : يا محمد يومنا بدل يوم بدر « 3 » . گفت : اين روز ما بدل روز بدر است . پيغامبر عمر را گفت كه : يا عمر جوابش ده . عمر گفت كه :
اى دشمن خداى و رسول چنين است كه تو مىگويى ، و لكن كشتگان ما در بهشتاند و كشتگان شما اندر دوزخ .
پس مردى بود از انصار نام او حنظله و از مدينه آمده بود از پس پيغامبر و سلاح آورده ، و چون بيامد ، ابو سفيان را ديد بر سر كوه با خيلى مردم . گفت بروم و بحرب او روم . برفت و چون به آنجا رسيد ، گفتند تو كيستى ؟ و او گفت : من حنظلهام . و ابو سفيان با او حرب كرد و ايشان بسيار بودند ، و حنظله تنها بود . پس حنظله كشته شد .
و ابو سفيان بفرمود تا او را از كوه در زير گردانيدند و بانگ كردند و گفتند : يا محمّد يومنا بيوم بدر و حنظلة بحنظلة . و ابو سفيان را پسرى بود نام او حنظله بود و آن روز در بدر او را كشته بودند .
و چون پيغامبر عليه السّلم بمدينه باز آمد ، زن حنظله او را گفت كه حنظله امشب به من گرد آمده بود ، و هنوز غسل نكرده بود و پيغامبر
هامش
( 1 ) تفسير طبرى ، ج 7 ، ص 310 - متن : اعلى هبل .
( 2 ) نسخ « صو . پا . ن . خ » مطابق است با متن . اما در متون تاريخى : عبيد اللَّه .
( 3 ) يومنا هذا ببدل يومكم ببدر . ( ن . پا )