بذات القرن باشند .
پس پيغامبر عليه السلم بازگشت . و ديگر روز علىّ بن ابى طالب را و سعد بن وقّاص را و زبير بن العوام را بر جمّازها بفرستاد ، و ايشان بسر چاه بدر رسيدند ، و قريش از نزديك پيغامبر عليه السّلم به دو فرسنگى فرو آمده بودند ، و اشتر بانان و غلامان را بسر چاه بطلب آب فرستاده بودند .
و چون آن جمّازگان را بديدند ، بترسيدند و بدويدند .
و امير المؤمنين علىّ بجست ، و يكى غلامى را بگرفت از ايشان ، نام او حريص « 1 » بود ، و گفتهاند سياهى بود . على او را پرسيد كه : قريش كجا فرو آمدهاند ؟ آن غلام گفت : ازينجا به دو فرسنگى فرو آمدهاند ؟ پس آن غلام را پيش پيغامبر عليه السّلم بردند ، و او نماز همى كرد ، و ياران پيغامبر عليه السّلم او را سرد همى گفتند كه : تو غلام ابو سفيانى . پس پيغامبر عليه السّلم [ نماز تمام كرد ، و گفت : من هرگز عجبتر از شما مردمان نديدهام چه خواهيد ازين غلام ؟ ] « 2 » پس پيغامبر عليه السّلم او را پرسيد . گفت : راست بگو تا اين لشكر قريش چنداند ؟ غلام گفت : من عدد ايشان ندانم ، اما اين دانم كه هروزى « 3 » ده تا اشتر بكشند . پيغامبر گفت : آخر كم و بيش بگو كه ايشان چند مرد باشند ؟ غلام گفت : همه نهصد و پنجاه مرد باشند ، ازيشان صد مرد سوارند و باقى همه اشتر دارند . پيغامبر عليه السّلم گفت : مهتران ايشان كيستند
هامش
( 1 ) جربص بود ( ن ) - نام او حريص و گويند شيبه بود . ( خ ) - نام او حريص و گفتند غلام شيبه بود . ( پا ) ، اما در تواريخ معتبر : عريض ابو يسار غلام بنى العاص ، و اسلم غلام بنى الحجاج .
( 2 ) ( پا . ن . صو ) - عبارت نسخهء متن مشوش و چنين است :
نماز كرد و او نيز هم چنان نماز كرد ( ؟ ) پس پيغامبر مر ياران را گفت : چه مىخواهيد ازين غلام ؟ چرا او را مىرنجانيد ، او را هيچ مگوى و مه رنجانى .
( 3 ) هر روزى .