بايد كه جمله بحرب او رويد ، كه او بر راه نشسته و كاروان را بخواهد برد . اكنون من بگفتم شما بهتر دانيد .
پس ابو جهل عليه اللّعنه همه اهل مكّه را گرد كرد ، و اوّل مر عبّاس را بخواند ، و او مهتر مكّه بود . او را گفت : شما جاسوسان محمّديد بمكّه اندر ، اگر با ما بحرب محمّد آئيد ، و اگر نه ما گرد آييم و بنو هاشم را جمله از مكّه بيرون كنيم . عبّاس گفت : من بنتوانم آمدن . پس اهل مكّه با ابو جهل يكى شدند ، و روى بعبّاس نهادند ، و او را شفاعة كردند ، تا او را نيز بر آن داشتند كه او نيز رغبت كرد و با ايشان برفت . و اميّة بن خلف گفت : من نيايم ، و عقبه دوك و دوك دان زنان پيش او نهاد ، و گفت :
تو اين مىريس تا ما باز پس آييم . او را از ان ننگ آمد ، و پس او نيز برفت .
پس بو لهب را بخواندند . و بو لهب بيمار بود ، و بنتوانست رفتن ، و چهار هزار درم بداد ، و دو مرد را « 1 » ببدل خود بفرستاد ، و دو پسر داشت و هر دو را بفرستاد .
و بو جهل از مكّه بيرون شد ، و سپاه را بيرون برد ، و هزار و صد مرد را عرضه داده بود ، و بدان كار عظيم شاد بود . گفت : محمّد چنان پندارد كه ما چنان كاروانيم كه از طايف همى آمدند ، و لختى مويز طايفى همى آوردند ، و ايشان آن كاروان را بزدند و ان مويز از ايشان بستدند ، اكنون بنماييم او را كه چگونه كاروان زند .
و عمرو بن الحضرمى « 2 » را برادرى بود و ان برادر او را بكشته بودند ،
هامش
( 1 ) و مردى را . ( ن . خ . پا ) - و دو مرد را . ( صو )
( 2 ) چهار نسخهء عكسى نيز با متن مطابق است . امّا در تاريخ طبرى ( جلد دوم ص 147 ) و متون معتبر ديگر چون « الطبقات الكبرى لابن سعد » و « السيرة النبوية لابن هشام » : عامر بن الحضرمى .