مهاجريان امير المؤمنين ابو بكر صديق بود ، و امير المؤمنين عمر بن الخطّاب رضى اللَّه عنهما ، و ديگر همه انصاريان بودند . و مهتر انصاريان سعد بن معاذ « 1 » بود .
برفتند و همه بنزديك چاه بدر رسيدند . خبر يافتند كه بو سفيان بن حرب هنوز نگذشتست . پس پيغامبر عليه السّلم از راه بيك سو شد ، و چشم بكاروان همى داشت . و دو جمّازه بفرستاد : يكى طلحة بن عبد اللَّه ، و يكى ديگر سعد بن نوفل « 2 » . گفت : برويد و خبر بو سفيان و كاروان بياوريد . ايشان هر دو برفتند و در بيابان راه گم كردند ، و يك ماه اندران بيابان بماندند .
و پيغامبر عليه السّلم ديگر روز چون ايشان نمىآمد دو جمّازه ديگر بفرستاد : يكى عدى بن الجهم بود ، و ديگر عمر بن الجنان « 3 » . گفت :
برويد بسر چاه بدر شويد ، و خبر كاروان بياوريد ، تا خود كجا رفتند .
ايشان هر دو برفتند . و چون بسر چاه بدر رسيدند ، تنى چند را آنجا ديدند از عرب ، كه آمده بودند و علف آورده تا بكاروانيان فروشند . و اين دو جمّازه چون از دور ايشان را بديدند از جمازه فرو آمدند ، و هر دو جمّازه آنجا بخوابانيدند ، و خود پياده بسر چاه رفتند تا احوالى بازدانند .
و چون بسر چاه رسيدند دو تن را ديدند كه با يك ديگر خصومت مىگرفتند « 4 » . يكى مرد ديگر را مىگفت كه : فلان ، حقّ من بده . آن
هامش
( 1 ) ( پا . ن ) - متن و نسخهء خ : سعد بن ابى معاذ .
( 2 ) چهار نسخهء عكسى مطابق است با متن ؛ اما در تاريخ طبرى و متون تاريخى : طلحة بن عبيد اللَّه ، و سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل .
( 3 ) عمر بن حنان . ( خ . صو ) - عمرو بن حبان . ( ن . پا ) اما در متون تاريخى معتبر : بسبس بن عمرو الجهنى ، و عدى بن ابى الزغباء الجهنى .
( 4 ) همى لجاج كردند . ( پا . ح . صو )