از بهر آن آنجايگاه سر چاه بدر خوانند و آن چاهها به دو باز خوانند ، و اين معروف است .
غزا [ ى ] بدر آخر
غزا [ ى ] بدر دوّم چنان بود كه بو سفيان بن حرب بشام رفته بود ببازرگانى و كاروانى بسيار با او بودند ، و خواستهاى فراوان با ايشان بود و هيچ كس اندر مكّه نبود كه متاعى و خواستهاى از آن او با آن كاروان نبود ، و از شام باز گرديده بودند ، و بمكّه مىرفتند .
و خبر بپيغامبر عليه السّلم آوردند كه ايشان به راه اندراند و بمكّه مىروند . پيغامبر عليه السّلم مر ياران را گرد كرد ، و گفت : ساز حرب را بسازيد . و پيغامبر عليه السّلم با ياران برفت .
و چون پيغامبر عليه السّلم هجرت كرده بود و بمدينه آمد ماه ربيع - الأوّل بود . و چون سال دوّم بود از هجرت ، جبريل آمد و پيغامبر را آگاه كرد ، و گفت : آن كاروان را طلب كن . و ياران پيغامبر چنان دانستند « 1 » كه آن كاروان در دست ايشانست ، و بسيار حرب نبايد كردن ، و شتاب كردند و برفتند . و پيغامبر عليه السّلم لبابة بن المنذر « 2 » را بر مدينه خليفه كرد و خود برفت با جمله ياران ، سوار و پياده همه سيصد و سيزده تن بودند ، ازيشان هفتاد تن اشتران داشتند و باقى همه پياده بودند . و پيغامبر عليه السّلم بر اشترى نشسته بود نام آن اشتر عضبا بود . و عضبا آن باشد كه دو گوش او به دو نيمه بود .
و ازين سيصد و سيزده ، هفتاد و هشتن از مهاجريان بودند . و مهتران
هامش
( 1 ) ( پا ) - متن : دانست .
( 2 ) ( پا . ن . خ ) - در متون تاريخى : ابو لبابه بشير بن عبد المنذر .