بيرون مانده بود . و چون هيردوس برسيد دامن پيراهن او بديد و دانست كه زكريّا در ميان درخت است ، و هيچ تدبير ديگر ندانستند كه او را از آنجا بدر آورند . و بفرستاد و ارّه بياوردند و آن درخت را به دو نيمه كردند ، و زكريّا را در ميان درخت بكشتند . و يحيى بن زكريّا در ميان مردمان بماند .
حديث يحيى بن زكريا « 1 »
و ملك هيردوس باز شهر آمد ، و بنشست ، و بفرستاد ، و يحيى بن زكريّا را بخواند ، و او را بنواخت ، و عزيز كرد ، و وزيرى خويش او را داد . و اين ملك هيردوس بى حكم و فرمان او هيچ كار نكردى .
پس اين ملك را برادر زادهاى بود دخترى ، و ملك او را سخت دوست داشتى ، و آن دختر نيز ملك را سخت دوستداشتى « 2 » . پس يك روز ملك بر يحيى فرستاد ، و گفت : من مىخواهم كه اين دختر برادر را بزنى گيرم ، تو چه مىفرمايى ؟ يحيى گفت : روا نباشد كه دختر برادر را زن كنى كه برادرزاده چون فرزند باشد ، و فرزند را بزنى نشايد . پس اين دختر بر يحيى دشمن شد .
و دختر هروزى « 3 » يك بار پيش ملك آمدى ، و ملك هروزى « « 4 » » يك حاجت از آن دختر روا كردى . و يك روز پيش ملك رفت ، و گفت « 5 » :
حاجت خواه . دختر گفت : حاجت من آنست كه بفرستى و سر يحيى را پيش من آورى ، ملك گفت : اين نشايد ، كه يحيى پيغامبر خداى عزّ و جلّ
هامش
( 1 ) نسخهء متن اين عنوان را ندارد .
( 2 ) اين ملك را برادرزادهاى بود دخترينه .
و اين دختر بجايگاه خويش برسيد و كلان گشت . و اين ملك او را دوست گرفت و آن دختر نيز ملك را دوست گرفت . ( ن . صو . پا )
( 3 ، 4 ) هر روزى . . .
( 5 ) يك روز اين ملك دختر را گفت . ( ن )