است ، و پيغامبر را نشايد كشت . پس اين دختر خاموش گشت ، و نيز سخن نگفت ، و هم چنان برادر پدر « 1 » خويش را خدمت همى كرد .
و يك روز اين ملك سخت مست بود ، و اين دختر به خدمت او ايستاده بود ، و ملك قصد كرد كه او را پيش خويش آورد و با وى نزديكى كند و دختر رها نمىكرد « 2 » ، و مىگفت كه : من آن وقت رها كنم و با تو نزديكى كنم كه بفرستى و سر يحيى پيش من آورى .
و ملك بفرستاد و سر يحيى برداشتند و پيش او آوردند . و آن سر يحيى را جان اندرو بود ، مىگفت « 3 » : نشايد دختر برادر را زن كردن . و از سر يحيى همچنين آواز همى آمد ، و آنجا كه يحيى را كشته بودند آن خون همى جوشيد ، و هر چند كه خاك بر سر آن مىريختند خون بر سر خاك مىآمد و هم چنان مىجوشيد . و خبر اين خون يحيى به همه جهان پراكنده شد ، و مردمان مىگفتند كه : ملك هيردوس با مردمان يكى شد و يحيى را بكشتند و آن خون او هيچ نمىآرامد و هم چنان مىجوشد .
پس ملكى اندران حوالى بود و سوگند خورد و گفت كه من بروم و بيت المقدس را بستانم ، و آن ملك هيردوس و آن خلقان كه در آنجااند جمله را بكشم ، تا آن وقت كه آن خون از جوش باز ايستد « 4 » .
پس اين ملك بيامد با لشكرى بسيار ، و در كنار بيت المقدس لشكرگاه بزد ، و خليفتى را نام زد كرد و نام آن خليفت اذيون « 5 » بود ، و مر اين خليفت را گفت كه : برو و ازين جا كه لشكرگاهست تا شهر جويى بكن ، و
هامش
( 1 ) عمّ . ( صو . ن )
( 2 ) آن دختر خويشتن به دو نداد . ( ن )
( 3 ) تا سر يحيى زكريا جان اندرو بود همى گفت . ( صو )
( 4 ) و اين ملك را ذو الاذعار خواندندى .
( نسخ ديگر )
( 5 ) اديون . ( خ . پا ) - اديوب . ( صو ) - تاريخ طبرى ، جلد اول ص 422 : « نبوزراذان »