آنجا قرآن خواندندى ، و علم گفتندى « 1 » . و هر روزى بامداد به خدمت پيغامبر آمدندى ، و از پيغامبر عليه السّلم علم شنيدندى ، و بيكديگر باز مىگفتند ، تا هم ايشان را فايده بودى و هم مردمان را از ايشان . و اگر در مكّه از مسلمانان يكى را مسألهاى مشكل شده بودى ، بيامدندى ، و از ايشان بپرسيدندى ، و ايشان چنان كه از پيغامبر عليه السّلم شنيده بودندى باز گفتندى ، و مردمان مكّه ازيشان فايد [ ه ] ها و راحتها همى يافتندى .
و همچنين بمكّه اندر همى بودند تا وقت هجرت پيغامبر عليه السّلم بود ، كه پيغامبر و ياران از دست كافران بمكّه نمىتوانستند بود ، كه كافران ايشان را مىرنجانيدند . و اين كافران قصد كشتن پيغامبر عليه السّلم كردند ، و پيغامبر عليه السّلم خواست كه از مكّه بشود ، و برخاست و بطائف رفت ، و آنجا كارش برنيامد ، و باز مكّه آمد . و در مكّه به سختى و رنج بسر همى برد تا با اهل مدينه كارش اندر گرفت ، و هجرت كرد و از مكّه بمدينه رفت .
و اهل صفّه كه ياران او بودند همه يك يك و دو دو از مكّه مىگريختند و بمدينه به خدمت پيغامبر همى رفتند . و چون كار پيغامبر عليه السّلم در مدينه نظام گرفت ، اين ياران همه آنجايگاه در صفّهاى « 2 » گرد آمدند و همان كار و پيشه نگاه همى داشتند ، و هر بامداد به خدمت پيغامبر بمجلس مىرفتند ، و سخنان وى مىشنيدند ، و بازان صفّه همى شدند ، و اندران جا علم و قرآن همى خواندندى . و هر كرا در مدينه مسألهاى مشكل شدى از باب قرآن يا از باب علم ، پيش ايشان ، جماعت اصحاب صفه ، رفتى و از
هامش
( 1 ) خواندندى . ( ن . پا )
( 2 ) بيكى صفهاند . ( صو . ن )