بخشى و امان دهى او را ! گفت : برو تا فردا پيش من آرى ( 1 ) .
گفت : بر دگر روز او را پيش رسول بردم . او در آمد . رسول گفت او را :
ويحك يا با سفيان !
وقت نيامد كه بگويى :
لا إله إلَّا اللَّه !
ابو سفيان گفت : پدرم [ 198 - پ ] و مادرم و تن و جانم فداى تو باد كه بس حليم و كريم و رحم پيوندى . من بدانستم كه جز خدا خدايى نيست ، كه اگر بودى به فرياد ما ( 2 ) رسيدى در اين حال . گفت : وقت نيست كه گواى ( 3 ) دهى كه من رسول خدايم ؟ گفت : تن و جان من فداى تو باد ، چه حليم و كريمى و رحم پيوند . مرا در اين حديث دو ماه مهلت ده . گفت : چهار ماه مهلت دادم تو را . عبّاس گفت ، من گفتم : و ويحك يا با سفيان ، ايمان آر و گواى ( 4 ) حق بگو . گفت : در مهلتم .
آنگه رسول گفت : ببر او را و بر گذرگاه لشكر بدار تا مردم او را ببينند و بدانند كه او را امان است . گفتم : يا رسول اللَّه ! تو دانى كه او مردى است كه فخر دوست دارد ، طمع تشريفى مىدارد بيش از اين . گفت : برو بگو كه من مىگويم كه هر كه در سراى او رود ايمن است ، و هر كه در مسجد الحرام رود ايمن است ، و هر كه در خانهء خود رود و در ببندد ايمن است .
عبّاس گفت : او را ببردم و در رهى ( 5 ) تنگ بداشتم تا گروه گروه لشكر بر او مىگذشت و او مىگفت : اينان كيستند ؟ من مىگفتم : بنو فلان و بنو فلان ، تا آنگه كه رايت رسول پيدا شد و سواد اعظم و كتيبهء خضرا . گفت : اينان كهاند ؟ گفتم :
رسول خداى است با جماعت مهاجر و انصار . گفت : يا عبّاس ! ملكى عظيم بيافت پسر برادرت . گفتم : ويحك ! اين نبوّت است . آنگه گفتم : برو و قومت را خبر ده . او برفت و در مسجد الحرام آمد و آواز داد و گفت : يا معشر قريش ! محمّد اين جا رسيد با لشكرى كه هيچ كس قوّت ايشان ندارد . گفتند : پس ما را
هامش
( 1 ) . كا ، آد ، گا : فردا او را پيش من آور .
( 2 ) . آج : من .
( 4 - 3 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : گواهى .
( 5 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : راهى .