نتوانم گفتن . بنزديك عمر رفت ، هيچ اجابت نديد . بنزديك على آمد ( 1 ) - و او در حجرهء فاطمه بود و حسن على كوچك ( 2 ) بود - پيش ايشان نشسته بود - او را گفت :
يا بن ابي طالب ! چه راى بينى مرا ؟ گفت : راى ( 3 ) نمىبينم كه تو را سود دارد .
گفت : يا دختر محمّد ! اين فرزندت را بگو تا ما را حمايتى كند و اين فخر تا قيامت بود بماند . گفت : يا هذا ! پسر من كودك است ، و خود در جهان كه باشد [ 197 - ر ] كه بر پيغامبر خداى حمايت كند ! باز على را گفت : راى چيست ؟
گفت : من هيچ چيز نمىدانم ( 4 ) جز آن كه تو سيّد بني كنانهاى ، برخيز ( 5 ) و در مسجد رسول رو و بگو كه ( 6 ) من حمايت مىكنم . اگر رسول اجابت كند ( 7 ) مراد تو است ، و اگر نكند جز اين راى نيست .
او بيامد و در مسجد اين بگفت . رسول - عليه السلام - با او التفات نكرد .
او بيامد تا دخترش امّ حبيبه را كه زن رسول بود ببيند . چون در آن جا شد ، خواست تا پاى بر جامهء رسول نهد ، امّ حبيبه بجست و جامه در نورديد . ابو سفيان گفت : يا بنيّه ! نمىشايد تو را كه من پاى بر جامهء تو نهم ؟ گفت : آن جاى رسول است و تو مشركى و مشرك پليد باشد ، و من روا ندارم كه تو پاى بر جامهء رسول نهى .
او برون ( 8 ) رفت و به مكّه شد . گفتند : چه كردى ؟ قصّه باز گفت . گفتند :
پس محمّد اجابت كرد ؟ گفت : لا و اللَّه . گفتند : پس على بر تو خنديده است ! گفت : راى جز اين نبود ، و هيچ تدبير و چاره جز اين نبود .
آنگه رسول - عليه السلام - صحابه را گفت : زنهار نبايد تا احوال ما كس داند تا ما ناگاه به در مكّه فرود آييم كه من از خداى در خواستهام تا خبر من بر مكّيان پوشيده دارد .
هامش
( 1 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : على عليه السلام آمد .
( 2 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : كودك .
( 3 ) . آج : رايى .
( 4 ) . آد ، گا : هيچ راى نمىبينم .
( 5 ) . كا ، آد ، گا : برخيزى .
( 6 ) . آد ، گا : بگويى كه .
( 7 ) . آد ، كا ، گا : اجازت دهد .
( 8 ) . كا ، آد ، گا : بيرون .