را اين حال بگفت ( 1 ) . رسول او را اكرام كرد و دل خوشى داد و گفت : باز گرد كه من بر اثر مىآيم و اين انتقام مرا مىبايد كشيدن ، و قريش پشيمان شدند ( 2 ) بر آن كه كردند و بترسيدند [ 196 - پ ] از آن حال ، ابو سفيان را گفتند : تو را ببايد رفتن و با محمّد عهد تازه كردن و در مدّت زيادت خواستن .
ابو سفيان از مكّه بيرون آمد . رسول - عليه السلام - گفت : پندارى در آن مىنگرم كه ابو سفيان از اين در در آيد و خواهد تا عهد تازه كند . ابو سفيان در راه بديل بن ورقاء را ديد با رهط خزاعه ، گفت : از كجا مىآيى ( 3 ) ، گفتند : از بعضى جايها كه شتر ( 4 ) ما آن جاست . برفتم ( 5 ) تا مطالعهاى كنم آن را ، او را نگفت كه ما به مدينه بوديم .
ابو سفيان را وهم آمد كه او به مدينه بوده است با آنان كه با او بودند ، گفت :
بديل به مدينه بوده است و استعداء شكايت ما رفته است و او از ما بپوشيد ، و اگر خواهى ( 6 ) تا به تحقيق اين بدانى ( 7 ) ، بر پى شتران ( 8 ) ايشان به روى ( 9 ) تا بعر ( 10 ) بيفگنند ، بشكنى ( 11 ) اگر در او استخوان خرما باشد لابد از مدينه مىآيند كه مدنيان شتر را استخوان خرما دهند . برفتند و بعر ( 12 ) بديدند در او استخوان خرما بود .
بدانستند كه او بنزديك محمّد بوده است .
ابو سفيان برفت تا به مدينه رسيد . در مسجد آمد و با رسول بسيار سخن بگفت . رسول - عليه السلام - سر به او برنداشت و يك كلمت را جواب نداد .
برخاست و بنزديك ابو بكر آمد و گفت : براى من با محمّد سخنى گو . گفت :
هامش
( 1 ) . آج : بگفتند .
( 2 ) . آج : شده بودند .
( 3 ) . آد ، گا : مىآييد .
( 4 ) . كا ، آد ، گا : شتران .
( 5 ) . آج : برفتيم .
( 6 ) . آج و ديگر بدلها : خواهى .
( 7 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : بدانيد .
( 8 ) . آج : اشتران .
( 9 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : برويد .
( 12 - 10 ) . آج : بعره .
( 11 ) . بشكنى / بشكنيد .