آمدهام . من آمدهام تا اين خانه بيران كنم ( 1 ) و برگردم . اگر منع نكنى ( 2 ) ، مرا با تو كارى نيست . و اگر منع كنى ، با تو قتال كنم .
عبد المطَّلب گفت : اين به پيغام راست نيايد ، من بيايم و او را بگويم آنچه جواب است . آنگه برخاست و با جماعتى فرزندان و خدم خود آن جا رفت .
چون ذو نفر - كه ملك حمير بود - بشنيد كه عبد المطَّلب آن جا آمد ، برخاست و پيش [ 183 - پ ] ابرهه رفت و گفت : أيّها الملك ! بدان كه اين عبد المطَّلب سيّد قريش است و در همه عرب از او بزرگوارتر مرد ( 3 ) نيست ، و آن آن ( 4 ) است كه مردمان را طعام دهد و وحوش و طيور را در سهل و جبل ، و كرم و بزرگوارى او در عرب مشهور است . اين براى آن گفتم تا او را حرمت دارى و نيكو بنشانى و سخن او نيكو بشنوى و به آنچه ممكن بود رضاى او بجويى كه او سرفراز عرب است . اين تعريف بكرد و برخاست و عبد المطَّلب را پيش ابرهه برد . و عبد المطَّلب مردى تمام بالا و نيكو روى و فصيح زبان بود و با هيبت .
ابرهه چون او را بديد ، عظيم وقعى ببود او را در چشم او و از سرير فرود آمد و او را اكرام كرد و در زير سرير بنشست و او را زبر خود بنشاند و اكرام تمام كرد و ترجمان پيش ايشان بنشست و گفت : كسان ملك شترى چند گرفتهاند از آن من ، تا بفرمايد تا آن شتران با من دهند ( 5 ) . ابرهه ترجمان را گفت : يا عجب ! من اين مرد را بديدم و در چشم من وقوعى ببود او را ( 6 ) ، گمان بردم كه مردى عاقل است .
من با لشكرى به اين عظيمى آمدهام تا خانهاى كه شرف ايشان و شرف و مفخر عرب در آن است بيران كنم ( 7 ) . او را خود هيچ همّت آن نيست ، براى شترى چند
هامش
( 1 ) . آج : خراب كنم ، كا : بيرون كنم ، آد : ويران كنم .
( 2 ) . آج : منعم نكنى ، كا ، آد ، گا : منعى نكنى .
( 3 ) . آد ، گا : مردى .
( 4 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : و او آن .
( 5 ) . آج : بفرمايد تا شتران باز دهند ، كا : بفرمايد كه رد كنند .
( 6 ) . كا ، آد ، گا : وقعى افتاد .
( 7 ) . آج : ويران كنم ، كا : بيرون كنم .