گفت : مرا مكش كه من دليل تو باشم در زمين عرب كه تو احوال اين ولايت ندانى .
او را نيز بند كرد ( 1 ) و با خود ببرد .
از آن جا به طايف آمد . مسعود بن معتّب بيرون آمد با لشكرى ( 2 ) ثقيف و گفت : أيّها الملك ! ما را با تو جنگى نيست ، و تو به قصد ما نيامدهاى و ما را بتخانهاى است آن را « بيت اللَّات » گويند ، آن خانه نيز مطلوب [ 183 - ر ] تو نيست ، مطلوب تو خانهء مكّه است . اگر خواهى ما ( 3 ) دليلى بفرستيم تا تو را رهنمونى كند بر آن خانه . گفت : روا باشد . مردى را با او بفرستادند كه او را أبو رغال گفتند . چون به جايى رسيد كه آن را مغمّس گويند ، در آن منزل بمرد و گورش آن جا نهاده است ، و هر چه ( 4 ) آن جا بگذرد عادت كردهاند كه ( 5 ) سنگى بر گور او اندازد ( 6 ) .
و ابرهه از اين منزل مردى را فرستاد با لشكرى عظيم به جانب مكّه ، و نام اين مرد الأسود بن مقصود بود ، تا بر مقدّم برفت و مال حرم بر گرفت و دويست شتر از آن عبد المطَّلب بگرفت . عبد اللَّه بن عمر بن مخزوم در حقّ او گويد :
يا ربّ اخز الاسود بن مقصود
الآخذ الآخذ الهجمة ذات التّقليد
من الحرى ثم ثبير فالبيد
فضمها الى طماطم سود
قد اجمعوا ان لا يكون ( 7 ) عيد ( 8 )
و يهدموا البيت الحرام المعهود
و المروتين و المشاعر السّود
حقّر بهم ربّي و انت محمود
آنگه ابرهه رسولى فرستاد به اهل مكّه نام او حناطة الحميرىّ ، و او را گفت : به نزد رئيس مكّه رو و پيغام من به او گذار و بگو كه : من نه به قتال تو
هامش
( 1 ) . آج ، كا : كردند .
( 2 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : لشكر .
( 3 ) . كا ، آد ، گا : تاما .
( 4 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : هر كه .
( 5 ) . كا ، آد ، گا : عادت رفته است كه .
( 6 ) . آج : اندازند .
( 7 ) . آج : لا اكون .
( 8 ) . كذا : در اساس ، كا ، آج : عبيد ، چاپ قرطبى ( 20 / 191 ) : معبود .