نعيم است كه خداى تعالى گفت شما را از آن بپرسند .
عبد اللَّه مسعود گفت از رسول - عليه السّلام - كه : اين نعيم ، ايمنى است و تن درستى . عبد اللَّه عبّاس گفت از عمر خطَّاب شنيدم كه او گفت : يك روز بيرون آمدم به گرمگاه . رسول را ديدم - عليه السّلام - بيرون آمده ، مرا گفت : يا عمر ! به اين وقت براى چه بيرون آمدهاى ؟ گفتم : يا رسول اللَّه ! براى آنچه تو بيرون آمدهاى .
ساعتى بود ، ابو بكر بيرون آمد . رسول گفت : چه كار را بيرون آمدهاى ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! هم براى آن كه شما بيرون آمدهاى . و سبب آن بود كه در خانهء هيچ سه طعامى نبود و گرسنه بودند .
ساعتى بنشستند و حديث مىكردند ، آنگه رسول - عليه السّلام - گفت :
هيچ قوّت دارى ( 1 ) [ 175 - پ ] تا برويم تا به اين خرماستان ، و اشارت كرد به خرماستانى كه ابو الهيثم بن التيهان را بود . برخاستند و روى آن جا ( 2 ) نهادند . چون برفتند با رسول - عليه السّلام . رسول - عليه السّلام - سلام كرد بر ايشان . ابو الهيثم حاضر نبود ، أمّ الهيثم حاضر بود ، مىشنيد ، جواب نداد طمع آن را كه رسول عليه السّلام - سلام بر ايشان زيادت كند . چون رسول - عليه السّلام - خواست تا برگردد ، در بگشاد و از قفاى رسول - عليه السّلام - بتاخت و گفت : يا رسول اللَّه ! من آواز سلام تو شنيدم ، براى آن جواب ندادم تا سلام زيادت كنى تا خير و بركت ما زيادت گردد . رسول گفت : ابو الهيثم كجاست ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! به طلب آب است ( 3 ) ، هم اين ساعت آيد ، در آى كه هزار صلات و رحمت بر تو باد ! رسول - عليه السّلام - و ابو بكر و عمر در آن جا رفتند . او برفت و بساطى در زير درختى خرما بيفگند تا ايشان بنشستند . ابو الهيثم در آمد . رسول را آن جا يافت . سخت خرّم شد و بر درخت رفت و شاخى پر بار ببريد از درخت و بياورد و
هامش
( 1 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : داريد .
( 2 ) . كا ، آد ، گا : روى را به آن جا .
( 3 ) . آج ، آد ، گا : آب رفته ، كا : رفته است .