زهري روايت كرد از عروه از عايشه كه : اوّل كار رسول - عليه السلام - خواب بود ، خوابهاى راست . هيچ چيز در خواب نديد الَّا هم بروفق آن كه ديده بودى پديد آمدى ، آنگه چون تنها بودى او را ندا كردندى تا يك روز بر كوه حرى نشسته بود ، جبريل آمد و او را گفت : يا محمّد ! * ( اقْرَأْ ) * ، بخوان . رسول گفت :
ما أنا بقارئ
، من خواننده نهام . رسول گفت : مرا بگرفت و بيفشرد سخت ، پس باز گذاشت [ 151 - ر ] و گفت بخوان ، گفتم : خواننده نيم ( 1 ) . گفت : بار ديگر مرا بيفشرد و باز گذاشت ، و بار سديگر همچنين اين آيات بر او خواند : * ( اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ ) * ، الى قوله : * ( ما لَمْ يَعْلَمْ ) * ، و برفت .
رسول گفت : از آن رنج و تعب مراتب آمد و بترسيدم و لرزه بر اندام من افتاد و با حجرهء خديجه رفتم و گفتم :
زملوني دثروني
( 2 ) ، بپوشى ( 3 ) مرا . خديجه جامه بر من افگند و من بخفتم . جبريل آمد دگر بار آيت آورد : يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ ، قُمْ فَأَنْذِرْ ( 4 ) . من برخاستم و اين حال با خديجه بگفتم و گفتم : مىترسم تا اين خيالى سودايى است ! مرا خديجه گفت : حاشاك ، دور باد از تو اين حديث ، خداى تو تو را از اين آفت دور دارد كه مردى راستيگرى و صلت رحم كنى و رنج از مردمان بردارى و مهمان را طعام دهى و مردم را بر نوايب روزگار معاونت كنى .
آنگه گفت : بر خيز تا بنزديك عمّ من رويم و اين حديث با او بگوييم تا او در اين چه گويد : برخاستيم و نزديك ورقهء نوفل شديم - و او كتب اوايل خوانده بود - چون اين حديث بشنيد ، گفت : هنيئا لك يا محمّد أنت الناموس الأعظم ، تو ناموس اعظمى كه ما در كتب اوايل خواندهايم از توريت و انجيل ، و تو پيغامبر آخر زمانى كه ختم نبوّت به تو كند خداى تعالى ، و يا كاشك من در روزگار تو بودمى تا تو را نصرتى كردمى تمام ، پندارى در آن مىنگرم كه تو را از اين شهر بيرون كنند و برنجانند . گفت : مرا بيرون كنند ؟ گفت : آرى ، و هيچ پيغامبر ، خداى
هامش
( 1 ) . كذا در اساس : نيم / نهام .
( 2 ) . آج ، آد ، گا : زملوني و دثروني .
( 3 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : بپوشيد .
( 4 ) . سورهء مدّثر ( 74 ) آيهء 1 و 2 .