چگونه توان كشتن ؟ گفت : بلى . گفت : يك روز موعدى كن و جمله مردم را به صحرا حاضر كن ، و درختى بلند بزن و مرا بر آن درخت كن ، و تيرى در كمان نه و بگو :
بسم اللَّه ربّ الغلام ، كه من جز [ 96 - ر ] به نام خداى من چيزى بر من كار نكند .
پادشاه همچنان كرد ، چون تير بينداخت و گفت : بسم اللَّه ربّ الغلام ، تير بر روى غلام آمد و غلام دست بر روى نهاد و جان بداد . مردم كه آن بديدند ، همه از دين پادشاه برگشتند و گفتند : امنّا بربّ الغلام و ردنا بدينه . پادشاه گفت : آه ، كه در افتادم بدانچه از آن مىترسيدم ! مردم به يك بار از او برگشتند و دين غلام گرفتند .
پادشاه تهديد كرد و وعيد كرد ايشان را ، برنگشتند . بفرمود تا بر سر هر راهى خندقى بكندند و آتش در او بر افروختند و مردم را به آن آتش تهديد كردند . كس برنگشت . همه را در آن آتش مىفگندند تا آخر قوم زنى را بياوردند با كودكى طفل .
زن باز پس مىگريخت ، كودك ( 1 ) آواز داد و گفت : يا اماه اصبري فإنك على الحقّ ، صبر كن كه تو بر حقّى . زن بجست و خويشتن را در آتش افگند .
ضحّاك گفت : شش كس پيش از وقت سخن گفتند : گواه يوسف و پسر مشّاطهء ( 2 ) دختر فرعون ، و عيسى - عليه السلام - و يحيى و صاحب جريح ( 3 ) و صاحب الاخدود - و قصّهء اينان رفته است .
سعيد بن المسيّب گفت : بنزديك عمر خطَّاب بودم كه اين حديث مىرفت آن جا ، يكى از جمله حاضران گفت : من ديدم اين غلام را دست بر آن جراحت نهاده ، هر گه كه دست او از آن جا برگرفتندى ، دست او با آن جا رفتى .
ابن ابي بزى ( 4 ) روايت كرد كه : چون مسلمانان اهل اسفندهان را به هزيمت بكردند و بياوردند ، عمر را گفتند : بگو تا اين گبركان ( 5 ) را چه كنيم كه اهل كتاب
هامش
( 1 ) . آج : غلام ، كا ، آد ، گا : طفل .
( 2 ) . آج ، كا : پسر ماشطه .
( 3 ) . كا ، آد ، گا : جرع .
( 4 ) . آج : ابن ابى ليلى ، كا ، گا ، آد : ابن ابى .
( 5 ) . كا : كنيزكان .