با او برند علم قيامت و بيرون نيايد هيچ ميوه از غلافش و بار برندارد هيچ ماده و بار بننهد الا به علم او و آن روز كه ندا كند ( 1 ) ايشان كه : كجااند انبازان من ؟
گويند : ما آگاه كرديم تو را نيست از ما گوايى .
و گم شد از ايشان آنچه مىخواندند از پيش و گمان برند كه نيست ايشان را ( 2 ) جاى گريختن .
ملال نيايد آدمى را از دعاى خير و اگر برسد او را بدى ، نوميدى باشد نوميد .
و اگر بچشانيم او را رحمتى از ما از پس سختى كه رسيده باشد به او ، گويد ، اين مراست و نپندارم كه قيامت بر خواهد خاست و اگر مرا باز برند با خداى ، مرا باشد بنزديك او نيكوتر از اين ، خبر دهيم آنان را كه كافر شدند به آنچه كردند و بچشانيم ايشان را از عذابى ستبر ( 3 ) .
و چون نعمت كنيم بر آدمى ، برگردد و دور كند جانب خود و چون برسد به او بدى ، خداوند دعاى پهن باشد .
بگو كه چه راى مىبينى اگر اين از نزديك خداى است پس شما كافر شوى به او ؟ كيست گمراهتر از آن كه او در كافرى باشد دور !
بازنماييم با ايشان آيتهاى ما در كنارهاى جهان و در تنهاى ايشان تا پيدا شود ايشان را كه آن حق است . كفايت نيست خداى تو كه او بر همه چيز گواه است ؟
[ 161 - ر ] ايشان در شكاند از جزاى خدايشان ، و او به همه چيزى عالم است .
هامش
( 1 ) . ما : كنند .
( 2 ) . ما ، افزوده : از .
( 3 ) . ما : غليظ .