است سماوى ( 1 ) . و خداى تعالى دشمن را بر ايشان مسلَّط كرد ( 2 ) تا آن پادشاه را بكشت ( 3 ) و زنش را بكشت و ايشان را در آن بستان بينداخت ( 4 ) تا سباع ايشان را بخوردند ، و قوم او را بكشت . و خداى تعالى پس از او اليسع را پيغامبرى ( 5 ) بفرستاد به بنى اسرايل و قومى بسيار به او ( 6 ) ايمان آوردند و او به اعباء نبوّت قيام مىنمود ، تا آنگه كه خداى تعالى او را با پيش خود برد .
سعيد بن ابى سعيد البصرى روايت كرد از علاء البجلى ، از زيد مولىء عون الطفاوى ، از مردى از اهل ( 7 ) عسقلان كه او گفت : به اردن مىرفتم . وقت گرم - گاهى » مردى را ديدم ، او را گفتم : يا هذا ! تو كيستى ؟ جواب نداد . ديگر بارى ( 9 ) پرسيدم ( 10 ) . گفت : من الياسام . گفت : لرزه بر اندام من افتاد چنان ( 11 ) كه بر جاى قرار نبود مرا ( 12 ) . گفتم : به خداى بر تو كه دعا كن تا خداى اين رعده ( 13 ) از من بر - دارد ، من ( 14 ) سخن تو بتوانم شنيدن ( 15 ) . او دعا كرد من ساكن شدم در آن دعا هشت نام خداى بگفت : يا برّ يا رحيم يا حنّان يا منّان يا حىّ يا قيّوم ، و دو نام به سريانى ( 16 ) كه من ندانستم . و دست بر ميان دو كتف من نهاد چنان كه برد و خنكى و راحت ( 17 ) آن به - دستهاى من برسيد . او را گفتم : يا رسول اللَّه ! وحى آيد به تو ؟ گفت : تا خداى تعالى محمد ( 18 ) بفرستاد مرا وحى نيامد . او را گفتم : امروز چند پيغامبر زندهاند ؟ گفت : چهار ، دو در آسمان ، و دو در زمين . در آسمان ادريس و عيسى ، و در زمين ( 19 ) من و خضر . گفتم :
ابدال چنداند در زمين ؟ گفت : شست ( 20 ) مرداند ، پنجاه از عريش مصر تا به كنار فرات باشند و دو مرد به مصيصه ( 21 ) و دو مرد به عسقلان و شش در دگر ( 22 ) شهرها . هرگه كه
هامش
( 1 ) - آج ، لب : سمايى .
( 2 ) - دا : دشمنى را مسلَّط كرد ، آج ، لب : دشمنى مسلَّط كرد .
( 11 - 7 - 3 ) - آج ، لب : ندارد .
( 4 ) - آج ، لب : انداخت .
( 5 ) - دا ، آج ، لب : به پيغامبرى .
( 6 ) - آج ، لب : با او .
( 8 ) - دا ، آج ، لب : گرم گاه .
( 9 ) - دا ، آج ، لب : بار ديگر .
( 10 ) - دا : بپرسيدم .
( 12 ) - دا ، آج ، لب : كه بر جاى مرا قرار نبود .
( 13 ) - آب : وعده .
( 14 ) - دا ، آج ، لب : تا من .
( 15 ) - دا : بدانم شنيد ، آج ، لب : بدانم شنيدن .
( 16 ) - آج ، لب ، افزوده : گفت .
( 17 ) - لب : راحتى .
( 18 ) - دا ، آج ، لب : محمّد را .
( 19 ) - آب : دو زمين .
( 20 ) - آج ، لب : شصت .
( 21 ) - آب : به معيصه ، آج ، لب : به مصهبه .
( 22 ) - دا ، آج ، لب : ديگر .