شمعون گفت : بر اين كه مىگوى ( 1 ) آيتى و دلالتى دارى ؟ گفتند : بلى ، ابراء الأكمه و الأبرص و شفاء المرضى باذن اللَّه . ملك بفرمود تا كودكى را بياوردند مطموس العين ، چشمهايش همچون ( 2 ) پيشانى او شده . ايشان دعا كردند تا خداى تعالى جاى چشم او بشكافت ، ايشان دو بندق ( 3 ) از گل برگرفتند و در چشمهاى او ( 4 ) نهادند ، در حال به فرمان خداى تعالى حدقه گشت و خداى تعالى بينايى و شعاع در او نهاد تا او بينا شد و جهان بديد . ملك بتعجّب فرو ماند . شمعون گفت :
ايّها الملك ! تو نيز از خدايان خود در خواه تا مانند اين يا بيشتر از اين بكنند تا دست و غلبه تو را باشد . او شمعون را گفت : مرا از تو هيچ سرّ پوشيده ( 5 ) نيست ، خداى من جمادى است كه نبيند و نشنود و منفعت و مضرّت نكند .
آنگه ملك گفت : اگر خداى شما تواند تا مرده زنده كند ما به او و به شما ايمان آريم . ايشان گفتند : خداى ما بر همه چيز قادر است . ملك گفت : امروز هفت روز است تا پسر دهقانى مرده است و او را دفن نكردهاند به انتظار پدرش ، اگر او را زنده كنى ما به شما ايمان آريم . گفتند : رواست بفرماى تا بيارند ( 6 ) . بياوردند ( 7 ) از حال خود بگشته بود و بوى بگردانيده . ايشان دعا كردند آشكارا ، و شمعون در سرّ . خداى تعالى او را زنده كرد ( 8 ) . بر پاى خاست و گفت : يا قوم ! بترسى از خداى و به خداى ايمان آرى كه من امروز هفت روز است تا بمردهام مرا در هفت وادى از آتش بردند براى آن كه مشرك بودم و درهاى آسمان برگشادند برنايى را ديدم كه براى اينان هر سه شفاعت مىكرد گفتند : اينان كهاند ؟ گفت : اين شمعون صغار » است وصىّ ( 10 ) عيسى و دو ( 11 ) حوارىاند از حواريان عيسى . اين سخن در ملك گرفت . شمعون عند آن حال بگفت : من شمعونم و ملك را دعوت كرد و او ايمان آورد و جمعى بسيار از لشكر او .
هامش
( 1 ) - آج ، لب : مىگوييد .
( 2 ) - آج ، لب : چشمهاى او چون .
( 3 ) - آج ، لب : بيدق .
( 4 ) - آج ، لب : در جاى چشم او .
( 5 ) - آج ، لب : پنهان .
( 6 ) - دا ، آج ، لب : بيارندش .
( 7 ) - آج ، لب : او را بياوردند .
( 8 ) - دا : گردانيد .
( 9 ) - كذا در اساس و آب ، دا ، آج ، لب : صفا .
( 10 ) - آج ، لب : و وصىّ .
( 11 ) - دا ، آج ، لب : و اين دو .