و او را چهار پر است : يكى به مشرق ، و يكى به مغرب ، و يكى به اقصاى عالم آن جا كه مهبّ باد صباست ، و دگر پر به دگر ( 1 ) اقصاى آن جا كه مهبّ باد جنوب است ، و بك پاى به مشرق دارد و يك پاى به مغرب ( 2 ) ، و خلقان در ( 3 ) پيش او و دنيا چنان است كه گفت ( 4 ) دست يكى از ما در پيش دگر دست كه بى رنج آنچه خواهد از او برگيرد ، او جان خلق همچنين بر دارد . و او را اعوانند از فريشتگان رحمت و فريشتگان عذاب .
عبد اللَّه عبّاس گفت : يك گام او چندان باشد كه از مشرق تا به مغرب .
معاذ جبل گفت : ملك الموت را حربهاى است كه از مشرق تا به مغرب برسد ( 5 ) .
و او در روى مردم مىنگرد هر روز دو بار . چون كسى را بيند كه اجل بنزديك ( 6 ) رسيده باشد ، سرش به آن حربه بزند ، و گويد : پس از اين زيارت او در ميان مردگان كنيد .
شهر بن حوشب گفت : يك ( 7 ) روز ملك الموت در نزديك سليمان شد - عليهما - السّلام - از جملهء همنشينان او در يكى مىنگريد ، تا چند بار به او نگريد . چون برفت آن مرد گفت سليمان را : يا رسول اللَّه ! اين مرد كه بود ؟ گفت : ملك الموت بود .
گفت : در روى من بسيار مىنگريد ، ترسم ( 8 ) مرا اجل نزديك رسيده است ، و لكن يا رسول اللَّه ! اگر باد را فرمايى تا مرا به زمين هند برد . سليمان باد را فرمود تا او را به زمين هند برد و بنهاد .
بر دگر روز ملك الموت با پيش سليمان آمد . سليمان گفت : يا ملك الموت ! ديروز ( 9 ) در فلان مرد از همنشينان من بسيار مىنگريدى ، چرا ؟ گفت : تعجّب آن را كه خداى مرا فرموده بود كه جان او بر دارم ( 10 ) به زمين هند ، و من او را بر ( 11 ) تو ديدم !
هامش
( 1 ) . آب ، مش : پر ديگر .
( 2 ) . آج ، لب ، مش دارد .
( 3 ) . همهء نسخه بدلها : از .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : كف .
( 5 ) . آج ، لب : برسيد .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها : اجل او نزديك .
( 7 ) . آط ، آج ، لب : يكى .
( 8 ) . مش كه .
( 9 ) . اساس : دى روز / ديروز .
( 10 ) . آط ، آب ، مش : بردار .
( 11 ) . آط ، مش : نزديك ، آب ، آج ، لب : بنزديك .