چندين شتر ، و چندين گوسپند ، و چندين بنده ، و چند ( 1 ) زر و سيم . رسول - عليه السّلام - خشم گرفت و دست دراز كرد و ( 2 ) از سنگ ريزهء مسجد برگرفت و در كنار عبد الرّحمن عوف ريخت ( 3 ) و گفت : اين بردار تا مالت بيشتر شود ، آن سنگ ريزه در دست رسول - عليه السّلام - تسبيح كرد و چون به دامن عبد الرّحمن عوف رسيد درّ و مرجان گشت ، آنگه گفت : يا عبد الرّحمن ! نه چند ( 4 ) بار گفتم كه كار فاطمه به من تعلَّق ندارد ، به خداى تعلَّق دارد ، و او را خداى دهد به آن كه خواهد . و اللَّه اگر دگر باره از شما كسى او را از من بخواهد شكايت او را به خداى گويم . [ و در آن كه سنگ ريزه بر دست رسول - عليه السّلام - تسبيح كرد ] ( 5 ) كعب بن مالك الانصارى اين بيتها بگفت - شعر :
فان يك موسى كلَّم اللَّه جهرة
على جبل الطَّور المنيف المعظَّم
فقد كلَّم اللَّه النّبىّ محمّدا
على الموضع الاعلى الرّفيع المسوّم
و ان يك نمل البرّ بالوهم كلَّمت
سليمان ذا الملك الَّذي ليس بالعمي
فهذا نبىّ اللَّه احمد سبّحت
صغار الحصى في كفّه بالتّرنّم
عليك ( 6 ) سلام اللَّه ما هبّت الصّبا
و ما دارت الافلاك طورا بانجم
عبد الرّحمن از آن جا برون آمد خجل شده ، و با نزديك ابو بكر و عمر آمد و آنچه رفته بود باز گفت . پس از آن يك روز ابو بكر و عمر و سعد معاذ انصارى كه رئيس اوس بود حاضر آمدند ( 7 ) و اين حديث كردند ، گفتند : رسول سادات و اشراف قريش را رد كرد در باب فاطمه ، و همه كس خطبه كردند و رغبت نمودند ، و على ابو طالب هيچ تعرّض نكرد و خطبه نكرد همانا كه منع او از آن است كه مال ( 8 ) ندارد ، گمان چنان است كه خداى و پيغامبر فاطمه را براى او باز گرفتهاند و لكن بياييد تا برويم و از او بپرسيم و گوييم چه منع كرد تو را از آن كه فاطمه را از رسول - عليه السّلام - بنخواستى ( 9 ) و جمله بزرگان قريش خواستند ؟ اگر گويد : منع ، قلَّت ذات اليد است ،
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها : چندين .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها كفى .
( 3 ) . مش : انداخت .
( 4 ) . مش : چندان .
( 5 ) . اساس : ندارد ، از آط ، افزوده شد .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها : عليه .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها : آمد .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : مالى .
( 9 ) . آط : بنخاستى .