و نسب ( 1 ) منقطع الَّا حسبي و نسبي ( 2 )
، هر نسب و سبب منقطع شود الَّا نسب و سبب من ( 3 ) ، مرا رغبت افتاده است كه فاطمه را به من دهى . رسول - عليه السّلام - از او اعراض كرد و جوابى نداد . دگر باره باز گفت . اعراض كرد . به بار سه ديگر گفت .
[ رسول گفت ] ( 4 ) : يا با بكر ( 5 ) ! كار فاطمه به من نيست ( 6 ) ، كار او به خداست ، خداى تعالى دهد او را به آن كه او خواهد .
ابو بكر بيرون آمد و اين حال با عمر باز گفت ، گفت : من مىترسم كه نبايد كه رسول را از من كراهتى باشد ( 7 ) و بر من سخطى كند ( 8 ) ، و اين اعراض براى آن است .
عمر گفت : باش تا [ 128 پ ] من بروم و من بر اين ( 9 ) خطبه كنم ، اگر با من همين گويد تو ايمن باش از آنچه انديشه كردهاى . آنگه بيامد و همان سخن كه ابو بكر گفته بود بگفت . رسول - عليه السّلام - همان جواب داد ( 10 ) . باز آمد ( 11 ) و ابو بكر را گفت :
جواب همان است كه تو را گفت ، امّا گمان چنان است كه او را براى بعضى ( 12 ) رؤساى عرب باز گرفته است كه او را عدّتى ( 13 ) و شوكتى [ باشد ] ( 14 ) تا با او معتضد شود .
ايشان در اين بودند ( 15 ) عبد الرّحمن عوف در آمد و گفت : شما در چه چيزى ؟ اين حديث ( 16 ) با او بگفتند . عبد الرّحمن گفت : من بروم و بخواهم او را ، و گمان چنان است كه به من دهد . عمر گفت چرا ؟ گفت : براى آن كه مرا مال بسيار است ، و رسول مردى درويش است و ممكن است كه به مال مايل شود تا صرف كند بر بعضى كارهاى خود . آنگه بر خاست ( 17 ) و جامههاى نيكو بپوشيد و طيب بر خويشتن كرد و بيامد و خطبه كرد . رسول - عليه السّلام - هيچ جواب نداد او را . عبد الرّحمن گمان برد كه رسول - عليه السّلام - براى آن توقف كرد تا او مهر معيّن كند ، گفت : يا رسول اللَّه ! از مهر
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها : نسب و سبب .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها : نسبى و سببى .
( 3 ) . مش كه منقطع نشود .
( 14 - 4 ) . اساس : ندارد ، از آط ، افزوده شد .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : ابو بكر .
( 6 ) . مش : كار و اختيار فاطمه به من تعلَّق ندارد .
( 8 - 7 ) . همهء نسخه بدلها : هست .
( 9 ) . همهء نسخه بدلها : و من نيز اين .
( 10 ) . مش : همان جواب داد كه به ابو بكر داده بود .
( 11 ) . مش : عمر باز آمد .
( 12 ) . مش از .
( 13 ) . همهء نسخه بدلها : عددى .
( 15 ) . آط ، آب ، آز ، مش كه .
( 16 ) . آب ، آز ، مش را .
( 17 ) . آج ، لب ، آل : برخواست .