را چون او را ديدند . و قال : الاكبار الحيض ، قال الشّاعر ( 1 ) :
تأتى ( 2 ) النّساء لدى أطهارهنّ و لا
نأتى ( 3 ) النّساء إذا اكبرن ( 4 ) إكبارا
و بر اين تأويل تقدير آن باشد كه : « أكبرن له » ( 5 ) ، اى لاجله ، و مثله قول عنتره :
و لقد أتيت على الطَّوى و أظلَّه
حتّى أنال ( 6 ) به كريم المطعم ( 7 )
اى ، و أظلّ عليه . اصمعى گفت : اين بيت پيش رسول بخواندند گفت : هيچ شاعر نبود در جاهليّت كه مرا بايست كه او را ببينم مگر عنتره را ( 8 ) براى اين بيت .
* ( وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ) * ، دستها ببريدند از دهش و تحيّر ، چنان كه بى خبر شدند ( 9 ) و هوش از ايشان برفت ( 10 ) كه دست مىبريدند و از نظارهء جمال يوسف خبر ألم ( 11 ) نداشتند . وهب گفت : از آن چهل زن ، نه بمردند ، قتاده گفت : بعضى از ايشان دست جدا كردند ، مجاهد گفت : ايشان از دست بريدن آنگه خبر داشتند كه خون ديدند ( 12 ) آنگه از سر تعجّب و تحيّر گفتند : * ( حاشَ لِلَّه ) * ، پر گست باد ( 13 ) ! ابو عبيده گفت ، اين كلمت را دو معنى است : يكى تنزيه ، يكى استثنا ، پس بر اين قول معنى آن باشد كه : سبحان اللَّه ! و التنزيه للَّه و المحاشاة له عمّا لا يليق به ، يعنى منزّها خدايا كه چنين خلق آفريند ! عامهء قرّاء خواندند : « حاش للَّه » بى الف .
آنگه در او چند قول گفتند :
يكى آن كه ( 14 ) اصل « حاشى » بوده است به الف ، براى كثرت استعمال الف بيفگندند ، چنان كه گفتند : لا أب لك و لا أب لشانيك ، و الاصل : لا أبا لك ،
هامش
( 1 ) . آج ، لب شعر .
( 2 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج : يأتى ، لب : نأتى .
( 3 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج : يأتى .
( 4 ) . آب ، آز : اكبرت .
( 5 ) . آو ، بم ، آج : اكبرنه ، آب : اكبرن .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها : اتاك .
( 7 ) . آو ، بم ، آب ، آج ، آز : المعظم .
( 8 ) . آو ، بم ، آج ، لب : عنتره براى .
( 9 ) . قم : بى خود شدند ، ديگر نسخه بدلها : بى هوشند .
( 10 ) . قم : بشد ، آج ، لب چنان .
( 11 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : خبر نداشتند از الم .
( 12 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : بديدند .
( 13 ) . آو ، بم ، آب ، آج ، لب : بركت باد ، آز : برگشت باد .
( 14 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم در .