كاردى به دست داد ، ايشان كارد به دست گرفتند و او يوسف را جامهء سپيد ( 1 ) پوشانيد و او را گفت : اگر هيچ مرا بر تو حقّى هست از اين جاى خود برون آيى ( 2 ) و بر اينان گذرى كن كه تو را در اين زيانى نيست . و گفتند : ايشان را در خانهاى نشانده بود ( 3 ) و دو دركه ( 4 ) آن جا رهگذر يوسف بود به كارى كه او را بودى او را گفت به آن خانه در رو و گذر كن و فلان كار بكن . او به خانه درآمد و به ايشان بگذشت .
گفتند : براى آنش جامهء سپيد ( 5 ) پوشانيد تا نگويند كه او به جامهء گرانمايه نكوست كه حسنى كه به جامه بود حسنى ( 6 ) عاريتى باشد ، چو ( 7 ) جامه بكنند ( 8 ) برود .
حسن يوسف چنان بود كه اگر جامهء گرانمايه پوشيدى جامه از او آراسته شدى ، چنان كه شاعر گفت :
و تزيدين طيب الطَّيب طيبا
إن تمسّيه ( 9 ) أين مثلك أينا
و إذا الدّرّزان ( 10 ) حسن وجوه
كان للدّرّ حسن وجهك زينا
و گفتند : ايشان را در صفّهاى بنشاند ( 11 ) كه بر آن صفّه خانهاى بود و يوسف در آن خانه بود و يوسف را گفت : * ( اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ) * ، برون ( 12 ) آى بر اينان . در كلام حذفى و اختصارى هست ، و التّقدير : فخرج عليهن فلما رأينه ، يوسف - عليه السّلام - بيرون ( 13 ) آمد . گفتند ، زليخا ايشان را گفت : كه من اين جوان را خواهم گفتن كه بر شما گذرى كند ، اكنون چون او بگذرد هر يكى از شما از اين ترنج كه به دست دارى ( 14 ) پارهاى ببرى ( 15 ) و او را ( 16 ) دهى ( 17 ) براى من . * ( فَلَمَّا رَأَيْنَه أَكْبَرْنَه ) * ، چون او را بديدند بزرگ آمد او در چشم ايشان . عبد اللَّه عبّاس گفت : « حضن لاجله » ، حيض پديد آمد ايشان
هامش
( 1 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : سفيد .
( 2 ) . آب ، آز ، آج ، لب : بيرون آى .
( 3 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج : بودند .
( 4 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج : و درى كه .
( 5 ) . بم ، آب ، آز ، لب : سفيد .
( 6 ) . بم ، آب ، لب : حسن ، آج : چون .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها : چون .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : برون كنند .
( 9 ) . بم ، آب ، آز : يمسّه .
( 10 ) . بم : الدّررن .
( 11 ) . آو ، بم ، آب ، آج ، لب : بنشاندند ، آز : بنشانند .
( 12 ) . آج ، لب : بيرون .
( 13 ) . آو ، بم : برون .
( 14 ) . آب ، آز ، آج ، لب : داريد .
( 15 ) . آب ، آز ، آج ، لب : ببريد .
( 16 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : و به او .
( 17 ) . آب ، آز ، آج ، لب : دهيد .