زليخا پير ( 1 ) شده ( 2 ) بود و نابينا شده بود و درويش شده بود و از يوسف جدا مانده و در غم يوسف چونين ( 3 ) شده ، كسى را شفاعت كرد تا دست او گرفت و او را به راه يوسف برد و بنشاند ( 4 ) . هر گه كه كوكبهء لشكر بر آمدى ، قايد او گفتى : بر خيز كه يوسف آمد ، او گفتى : اين نه يوسف است ، گفتى : تو چه دانى ؟ گفتى : من بوى او شناسم ، تا چند فوج بگذشت ( 5 ) راست كه آن كوكبه پديد آمد كه يوسف در آن ميان بود ، آواز داد و گفت : بوى يوسف مىشنوم ، * ( إِنِّي لأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ ) * ، مرا پيش بر ، او را پيش بردند ، يوسف - عليه السّلام - بنگريد ، از دور زليخا را بشناخت . از روى حرمت اسپ باز داشت و او را گفت : زليخا ! چونت است ( 6 ) ؟ گفت : چنين كه مىبينى . گفت : كه آن ماليت كجا شد ؟ گفت : رفت و تلف شد . گفت : جمالت كجا شد ؟ گفت : در فراق تو نيست شد . گفت : چشم ( 7 ) را چه كردى ؟ گفت : از گريه تباه شد . گفت : ملك نماند و مال نماند و جمال نماند ، آن معنى كه مىگفتى از محبّت هيچ مانده هست ؟ گفت : هر چه روز مىآيد زيادت است . آنگه گفت :
سبحان من جعل العبيد ملوكا بطاعته و جعل الملوك عبيدا بمعصيته ،
سبحان آن خداى كه به طاعت بندگان را پادشاه گرداند و به معصيت پادشاهان را بنده گرداند . يوسف - عليه السّلام - گفت : چه خواهى و چه آرزو كنى ؟
گفت : آن كه خداى را دعا كنى تا چشم با من دهد ( 8 ) تا يك بارى ( 9 ) جمال تو باز بينم . يوسف - عليه السّلام - دعا كرد تا خداى تعالى جوانى و جمال و چشم با او داد و او را به نكاح به زنى كرد و از او دو فرزندش آمد نرينه ( 10 ) .
* ( فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْه أَبَوَيْه ) * ، حق تعالى حكايت ملاقات ايشان كرد ، گفت : چون در پيش يوسف شدند ، پدر و مادر را با خويشتن گرفت ، اى ضمّ ، و مراد به مادر باتّفاق خاله است ، چه مادرش در اين وقت بر جاى نبود . و عرب ، عمّ را پدر خواند و خاله را مادر . * ( وَقالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّه آمِنِينَ ) * ، اگر گويند ، چگونه
هامش
( 1 ) . آو ، آب : پر .
( 2 ) . قم : گشته .
( 3 ) . همهء نسخه بدلها : چنين .
( 4 ) . قم : آورد و بايستاد .
( 5 ) . آو : بگزشت .
( 6 ) . آج ، لب : چونى .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : چشمت .
( 8 ) . قم ، مل : باز دهد .
( 9 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم ، آو ، بم : يك بار ديگر .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم و لب : پسرينه .