دانم كه شما ندانى ؟ چه خوش باشد مرد متردّد را ، بين اليأس و الطَّمع معلَّقا بين الباب و الدّار ، كه نزديك آن باشد كه يأسش بر اميد غالب شود همى نابيوسانى بريد بشارت به سرعت ملاقات محبوب اشارت كند ، اگر چشم رفته باز آيد چه عجب ( 1 ) !
جاء البشير مبشّرا بقدومه
فملئت من قول البشير سرورا
فكأنّنى يعقوب من فرح به
اذا ( 2 ) عاد من شمّ القميص بصيرا
و اللَّه لو قنع البشير بمهجتى
اعطيته و رأيت ذاك يسيرا [ 35 - پ ]
يحيى بن سليم روايت كرد كه : يعقوب - عليه السّلام - من اكرم خلق اللَّه بود بر ملك الموت ، و ملك الموت دستورى خواست از خداى تعالى تا به زيارت يعقوب شود ( 3 ) ، دستورى يافت . چون بيامد ، يعقوب او را گفت : يا ملك الموت ! به آن خداى كه تو را آفريد كه بگوى تا جان يوسف در ميان جانها قبض كردى ؟ گفت : نه .
گفت : من رنجور از آنم كه هيچ خبر ( 4 ) او نمىدارم ( 5 ) . ملك الموت - عليه السّلام - گفت : تو را كلماتى بياموزم كه به بركات آن ممكن بود كه ميان شما ملاقات بود ، گفت ، بگو ( 6 ) :
يا ذا المعروف الَّذى لا ينقطع ابدا و لا يحصيه غيرك .
يعقوب - عليه السّلام - آن شب اين كلمات بگفت . صبح بر آمده نبود ( 7 ) كه مبشّر آمد و پيرهن بر روى او ( 8 ) افگند و او بينا شد . ضحّاك گفت : چشمش باز آمد پس از آن كه نابينا بود و قوّتش باز آمد پس از آن كه ضعيف شده بود ، و جوان شد پس از آن كه پير ( 9 ) شده بود ، و شادمانه شد پس از آن كه دلتنگ بود . روى در ايشان نهاد و گفت : * ( أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّه ما لا تَعْلَمُونَ . ) *
* ( قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ ) * ، عند آن حال ، فرزندان تضرّع كردند و گفتند : اى پدر ما ! براى ما استغفار كن و آمرزش خواه كه ما خطا كرديم .
يعقوب - عليه السّلام - ايشان را وعده استغفار داد و گفت : استغفار كنم براى شما و
هامش
( 1 ) . آب شعر .
( 2 ) . قم ، آب ، مل ، آز : اذ .
( 3 ) . قم ، مل : رود ، آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : رود .
( 4 ) . بم ، خبرى از ، آو ، آب ، مل ، آز ، آج ، لب : خبر از .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : نمىدانم .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم گفت .
( 7 ) . قم : بر نيامد ، آج ، لب : بر نيامده بود .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم و مل : به روى .
( 9 ) . آب ، آو : پر .