و او را از بهشت آن پيرهن آورد . ابراهيم ( 1 ) به اسحاق رها كرد و اسحاق به يعقوب و يعقوب در ميان تعويذى نهاد و بر گردن يوسف بست . چون برادران او را به چاه انداختند ، پيرهن از او بر كشيدند و به خون ملطَّخ كردند و او را برهنه به چاه افگندند .
جبريل آمد و آن تعويذ بشكافت و آن پيرهن ( 2 ) بگرفت و در يوسف پوشانيد . چون يوسف خواست كه پدر را بشارت دهد ، جبريل گفت : اين پيرهن به او فرست ( 3 ) و گفتند ، براى آن گفت : * ( اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا ) * ، كه سبب محنت يعقوب اوّل از پيرهن بود ، آنگه پيرهن خون آلود ( 4 ) آوردند ، يعقوب را گفت تا راحت هم از آن جا باشد كه محنت بود . * ( وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ ) * ، و اهل خود را جمله به من آرى . و اجمعين ، نصب او بر حال است .
* ( وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ ) * ، چون كاروان برگرفت . و « فصل » ، قطع باشد و او خلاف وصل بود ، يعنى ، و لمّا فارقت و خرجت من مصر . چون كاروان بگسست از آن جا ، حق تعالى باد شمال را فرمود - اعنى فريشتگان باد را : تا بوى پيرهن ( 5 ) در ربودند ( 6 ) و به شامّ ( 7 ) يعقوب رسانيدند .
در خبر است كه چون كاروان از مصر بيرون آمد ، برادران يوسف پيرهن ( 8 ) بر افلاختند ( 9 ) ، باد در آمد و بوى پيرهن ( 10 ) بر بود و به يعقوب رسانيد .
آنگه خلاف كردند كه يوسف را بوى مخصوص بود ( 11 ) ، بعضى گفتند : يوسف را بوى بود مخصوص ، و اين بعيد است براى آن كه بسيارى مردمان متنعّم باشند كه اندام ايشان را بوى مخصوص بود كه همه كس بيابد ( 12 ) ، و بهرى دگر گفتند : يوسف را بوى بود و لكن جز يعقوب نشناختى . مجاهد گفت : بوى بهشت مىآمد از پيرهن ( 13 ) ، و يعقوب - عليه السّلام - چون آن بوى بيافت ، بدانست كه بوى پيرهن ( 14 ) يوسف است ،
هامش
( 1 ) . قم به ميراث .
( 2 ) . قم : از او .
( 3 ) . قم كه از او بوى بهشت مىآيد ، بر هيچ بيمار مبتلا و ممتحن نيايد الَّا كه شفا يابد .
( 4 ) . اساس : خونالود / خون آلود .
( 5 ) . قم يوسف .
( 6 ) . آو ، بم ، آب : بر ربودند ، آج ، آز ، لب : بربودند .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها : به مشامّ .
( 14 - 13 - 10 - 8 ) . قم : پيراهن ، آو ، بم : پرهن .
( 9 ) . قم : مىآوردند ، مل : بر افراختند ، ديگر نسخه بدلها : بيفشاندند .
( 11 ) . قم و اگر نه .
( 12 ) . آو ، بم ، مل ، آج : نيابند .