با او سخن گفت ، يعقوب او را گفت : شما آنى ( 1 ) كه قرّة العين مرا و ميوهء دل مرا بخوردى ؟ گرگ گفت : لا و اللَّه ! اى يعقوب تو ندانستهاى كه گوشت پيغامبران و پيغامبرزادگان بر ما حرام است .
امّا سؤال سايل ( 2 ) كه : شايد كه يعقوب - عليه السّلام - اين جزع و تهالك كند و ترك صبر و تماسك ( 3 ) كند ؟ و از شأن ( 4 ) انبيا - عليه السّلام - آن است كه ، صبر كنند و جزع نكنند ، چه جزع كار سخيفان باشد . گوييم : يعقوب را - عليه السّلام - در كار يوسف - عليه السّلام - واقعهاى ( 5 ) عجب افتاد و محنتى غريب اوّل آن كه خداى تعالى او را از يوسف فرزندى ( 6 ) داد ، من احسن النّاس و اجملهم خلقا و خلقا و اكملهم فضلا و علما و ادبا و عفافا . در اين جمله خصال يگانهء روزگار بود . آنگه او را مصيبتى افتاد عجبتر مصيبتى ( 7 ) ، و آن ، آن بود كه : او را از پيش او ببردند و حوالت كردند كه مانده نيست ، او ندانست كه او زنده است تا اميد ( 8 ) دارد ، و ندانست كه مرده است تا نوميد شود و طمع بردارد ، و اين صعبتر حالى باشد كه آدمى را بود ، و يكى از ما قادر نباشد بر دفع غم و حزن . و از اين جا منهى نيست از آن ، بل منهى از نوحه كردن و جامه دريدن و روى خراشيدن و تپنجه ( 9 ) بر روى زدن باشد ، و آن كه بر زبان چيزى ( 10 ) گويد كه روا نباشد . و از اين جا گفت رسول - صلَّى اللَّه عليه و على آله - چون پسرش ابراهيم با جوار [ 32 - پ ] رحمت ايزدى شد - و او مىگريست ، و مىگفت :
العين تدمع و القلب يخشع ( 11 ) و لا نقول ( 12 ) ما نسخط ( 13 ) الرّبّ
، با آن كه يعقوب - عليه السّلام - اندكى پيدا كرد از بسيارى كه در دل داشت و اظهار نكرد . دگر آن كه : صبر كردن بر مصيبت ، و حزن پنهان داشتن از مندوبات است ، واجب نيست . و پيغامبران
هامش
( 1 ) . آز : آنيد .
( 2 ) . مل : سايلى .
( 3 ) . آج : متماسك .
( 4 ) . آج ، لب : نشان .
( 5 ) . آو ، بم : واقع .
( 6 ) . قم : او را چنو فرزندى آو ، بم ، آب ، مل ، آز ، آج ، لب : او را چون فرزندى .
( 7 ) . آو ، بم ، آب ، آز : مصيبتها .
( 8 ) . مل مى .
( 9 ) . آج ، لب : طپانچه ، مل : تپانچه .
( 10 ) . مل : كبايرى .
( 11 ) . آو ، بم ، مل : يخشع .
( 12 ) . قم ، لب : نقول .
( 13 ) . قم : تسخط ، آب ، آز : يسقط .