او دلى غمگين دارد ( 1 ) . گفت : اى جبريل ! حزن او چه قدر ( 2 ) است ؟ گفت : هفتاد چندان كه مادرى را باشد كه فرزندش بميرد . گفت : يا جبريل ! چه مزد است او را ؟
گفت : مزد صد شهيد . گفت : مرا ملاقات خواهد بودن ؟ گفت : آرى ! يوسف - عليه السّلام - گفت : لا ابالى بعد ذلك بما يصيبنى ، پس از اين بار باز نگيرم ( 3 ) به هر چه به من رسد ، و دل خوش شد .
قوله : نَّما أَشْكُوا بَثِّي ، شكايت و شكوى ، وصف آن باشد كه آدمى يابد از بليّت ، و « بثّ » ، حزنى و اندوهى باشد كه خداوندش بر كتمان او ( 4 ) صبر ندارد تا آن را باز نگويد ( 5 ) و نپراگند ( 6 ) . و اصل « بثّ » ، تفريق ( 7 ) باشد ، يقال : بثّ الشّىء اذا فرّقه يبثّه بثّا . آنگه نام « بثّ » كه تفريق است بر اين حزن ( 8 ) نهادند تا گفتند : ابثّه در جاى احزنه ، كما قال ذو الرّمّة :
وقفت ( 9 ) على ربع لمّية ( 10 ) ناقتى
فما زلت ابكى عنده و اخاطبه
و اسقيه حتّى كاد ممّا ابثّه
تكلَّمنى ( 11 ) احجاره و ملاعبه
حسن بصرى گفت : « بثّى » ، اى حاجتى ، حاجت من . محمّد بن جرير گفت :
يعنى آنچه من در وىام . أَعْلَمُ مِنَ اللَّه ما لا تَعْلَمُونَ ، و من از خداى آن دانم كه شما ندانى . عبد اللَّه عبّاس گفت ، معنى آن است كه گفت : من دانم كه خواب يوسف درست است ، و بس بر نيايد تا من و شما او را سجده بكنيم . بعضى دگر گفتند : مراد آن بود كه ، من دانستهام كه يوسف زنده است . آنگه خلاف كردند كه از كجا گفت ، بعضى گفتند : بالهام اللَّه ، خداى در دل او افگند ( 12 ) ، و بعضى دگر گفتند : خداى اعلام كرد او را ، و بعضى دگر گفتند : او ملك الموت را در خواب ديد ، گفت : جان يوسف برداشتى ؟ گفت : لا و اللَّه ! و هو فى الاحياء ، لا و اللَّه او زنده است . بعضى دگر گفتند : از آن جا گفت كه روزى گرگى بيامد و بر او سلام كرد و
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها : دلى دارد غمگين .
( 2 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : به چه حدّ .
( 3 ) . قم ، مل : باك ندارم .
( 4 ) . قم : آن .
( 5 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج : گويد .
( 6 ) . قم : تبرّا نكند ، آو ، بم ، آب ، آز ، آج : بپراگند .
( 7 ) . آج : نفرين .
( 8 ) . قم : بر حزن .
( 9 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : وقعت .
( 10 ) . قم ، آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : لبثة .
( 11 ) . آو ، آز ، مل ، آج : يكلَّمنى .
( 12 ) . آج ، لب : انداخت .