ارى المرء ذا الاذواد ( 1 ) يصبح محرضا
كاحراض بكر فى الدّيار مريض
و اين لفظ را تثنيه و جمع و تأنيث نكنند ، لأنّه مصدر وضع موضع الاسم . * ( حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً ) * ، تا خود را به حدّ هلاك رسانى و مرگ ، يا خود هلاك شوى .
يعقوب - عليه السّلام - عند اين حال گفت : مرا اين ( 2 ) با شما نيست و من از شما با شما شكايت نمىكنم ، چه شكايت با شما به منزلت ، شكوى الجريح الى الغربان و الرحم باشد ، بل شكايت با خداى مىكنم . و گفتند : سبب اين آن بود كه ، يك روز همسايهاى در نزديك او شد ، او را گفت : يا يعقوب ! بس شكسته و درهم افتاده مىبينم تو را ، و تو به آن سنّ ( 3 ) نهاى كه چونين ( 4 ) شوى ، گفت : آنچه خداى مرا به آن مبتلا كرد از غم يوسف مرا به اين حد رسانيد . خداى تعالى جبريل را فرستاد و گفت :
يا يعقوب ! تشكونى الى خلقى
، شكايت من با بندگان من مىكنى ! گفت : بار خدايا خطا كردم و توبه كردم . از آن پس هر كه او را ( 5 ) پرسيدى كه تو را چون است ؟ ( 6 ) گفتى :
كُوا بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّه .
و در خبر آوردهاند كه : در اين مدّت يعقوب - عليه السّلام - خانهاى ساخت و آن را بيت الاحزان نام نهاد ( 7 ) و در آن جا رفت و با كس نگفت و نخورد و نياسود . و گفتند :
چشم او را آفت نبود ، او چشم بر هم نهاد ، گفت : نيز نخواهم تا پس از يوسف كس ( 8 ) را بينم و جهان بينم .
در خبر مىآيد كه ، روزى مردى يعقوب را گفت : چشم تو به چه آفت چنين شد ؟ گفت : به گريهء يوسف ( 9 ) . گفت : پشتت چرا دو تا شد ؟ گفت : به غم يوسف .
گفت : چرا چونين ( 10 ) در هم افتادهاى و ضعيف شده ؟ گفت : به فراق يوسف .
خداى تعالى وحى كرد به او ، گفت : أ تشكوني الى خلقى ، شكايت من با بندگان من مىكنى ! بعزّت و جلال من كه اين غم از تو كشف نكنم تا مرا بنخوانى عند آن
هامش
( 1 ) . آب : اراد .
( 2 ) . بم ، لب : از اين .
( 3 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : پيرى .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : چنين .
( 5 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : از او .
( 6 ) . مل : چيست .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها : نام كرد .
( 8 ) . آب ، آز ، آج ، لب : كسى .
( 9 ) . قم ، مل ، آز ، آج ، لب : بر يوسف .
( 10 ) . قم : چنين .