باشد احوال پدر كه او را تسلَّى از من به ديدار تو بود ؟ تو نيز اين جا باز ايستى ؟ گفت :
فرج او نيز نزديك است . گفت : اين ميسّر نشود الَّا به تهمتى كه آن بر تو نيكو نباشد ، و آن تهمت دزدى باشد . گفت : همه رنجى تحمّل كنم اندى ( 1 ) كه از تو جدا نشوم . و اين قول بعيد نيست براى آن كه بر اين وجه سؤال سايل ساقط شود كه گويد : چگونه روا باشد كه او برادر را متّهم كند به دزدى از وجهى كه او نداند و غم و دلتنگى بر او ( 2 ) راه دهد ؟ و چون بر اين جمله ( 3 ) باشد ، اين سؤال لازم نيايد .
امّا سؤال كه گويند : چگونه روا باشد كه او غم پدر بيفزايد با آن كه داند كه تسلَّى پدر به ديدار ابن يامين است او را باز گيرد تا پدر رنجورتر شود ؟ جواب از اين ، آن است كه گوييم : يوسف - عليه السّلام - اين به فرمان خداى ( 4 ) كرد ، نه از خويشتن ، و خداى تعالى خواست كه كار يعقوب و محنت او بنهايت رسد تا برسد كه هر چيز كه آن بغايت رسد ، برسد ، چنان كه شاعر گفت :
اذا تمّ امر دنا نقصه
توقّع زوالا اذا قيل تمّ
و ديگرى گفت ( 5 ) :
اذا الحادثات بلغن المدى
و كادت لهنّ تذوب ( 6 ) المهج
و حلّ البلاء و قلّ العزا
و عند ( 7 ) التّناهى يكون الفرج
و منه
قوله - عليه السّلام : اشتدّى ازمة تنفرجى
، سخت شواى سختى تا بشوى ، واى تنگى تا گشاده شوى .
امّا : « صواع » و « صاع » و « سقايت » ( 8 ) ، اشتباهند و مفسّران در او خلاف كردند :
بهرى ( 9 ) گفتند ، شكل سغراقى ( 10 ) بود كه او به آن آب خوردى ، زرّين ( 11 ) - اين قول ابن زيد
هامش
( 1 ) . آج ، لب : آن دمى .
( 2 ) . قم : به او .
( 3 ) . آج : حمل .
( 4 ) . همه نسخه بدلها تعالى .
( 5 ) . آب ، آز ، آج ، لب شعر .
( 6 ) . آو ، بم : يذوب ، آز : يتذوب .
( 7 ) . قم ، آب ، آز : فعند .
( 8 ) . مل : سقا .
( 9 ) . آج ، لب : بعضى .
( 10 ) . آب ، آز ، مل ، لب : سقراقى ، قم ، در حاشيه افزوده : يعنى مشربه بود .
( 11 ) . مل : ذرّين ، آز : زترين .