و امّا « ارس » ( 1 ) ، براى آن كه بمنزلت رأس بود و سر بر تن .
و امّا « حيتم » ( 2 ) ، براى آن كه گمان ما و اميد ما آن است كه او حىّ است و زنده .
و امّا « ميتم » ( 3 ) ، براى آن كه اگر او را باز بينم خورّمى ( 4 ) من آنگه تمام شود .
يوسف - عليه السّلام - گفت : خواهى تا من برادر تو باشم به بدل برادرت ؟ گفت :
يا عزيز ! چون تو برادر كه را باشد ؟ و لكن اگر تو برادر من شوى ( 5 ) ، چگونه برادر من باشى ، و تو را يعقوب و راحيل نزادهاند ؟ عند آن يوسف - عليه السّلام - بگريست و برقع از روى دور كرد و گفت : * ( إِنِّي أَنَا أَخُوكَ ) * ، من يوسفم برادر تو و تو با ايشان هيچ مگوى و پوشيدهدار . * ( فَلا تَبْتَئِسْ ) * ، اى لا تكن فى بؤس و شدّة و حزن ، دلتنگ مباش و بر تو سخت مباد آنچه برادران با تو و برادرت كردند .
وهب منبّه گفت : او آنگه اعلام نكرد او را كه من يوسفم و پيش از اين بگفت كه : * ( أَنَا أَخُوكَ ) * ، من تو را برادرم ، يعنى به جاى برادرم ، و قول اوّل درستتر است .
آنگه بفرمود تا ساز ايشان بكردند و برگشان بساختند و براى هر برادرى شتر وارى گندم بفرمود ، و براى ابن يامين همچونين شتروارى گندم بفرمود ، آنگه بفرمود تا سقايه در رحل ابن يامين نهادند ، و ذلك قوله : * ( فَلَمَّا ) * ( 6 ) * ( جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيه .
مفسّران خلاف كردند در آن كه بنيامين ( 7 ) دانست از آن يا ندانست . سدّى گفت و وهب كه : بنيامين ( 8 ) خبر نداشت از آن حال ، و كعب الاحبار گفت : به علم و آگاهى او بود و آن چنان بود كه چون يوسف - عليه السّلام - بنيامين ( 9 ) را گفت : * ( أَنَا أَخُوكَ ) * ، من برادر توام ، ابن يامين سخت شادمانه ( 10 ) شد به ديدار او و خداى را شكر گزارد ( 11 ) ، و يوسف را گفت : من به هيچ وجه از تو مفارقت نكنم . گفت : پس چگونه
هامش
( 1 ) . بم ، مل ، آج : آرس .
( 2 ) . بم ، آب ، آز ، آج : حيثم .
( 3 ) . آب ، آز ، ميثم : ميثم .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : خرّمى .
( 5 ) . مل هيچ مگو و پوشيده و تو را يعقوب و راحيل .
( 6 ) . اساس : و لمّا ، كه با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد .
( 9 - 8 - 7 ) . قم : ابن يامين .
( 10 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : شاد .
( 11 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : كرد .