گر چه مردى بزرگوار بود
در معانى سخن گذار ( 1 ) بود
تا نگويد سخن ندانندش
خيره و عمر ( 2 ) سار ( 3 ) خوانندش
مرد زير زيان بود پنهان
ساير است اين مثل به گرد جهان
چون از سخن او مايهء او بديد ، در خور آن او را پايه ( 4 ) نهاد ، گفت : * ( إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ ) * ، تو امروز بنزديك ما مكين و امينى . عذر آن خواست كه پيش از اين تو را نشناختم ، چون تو را امروز شناختم ( 5 ) لا جرم به قدر امانتت ( 6 ) پايهء مكانتت ( 7 ) نهاديم .
اگر آن كس كه او خوابى را تعبير بگفت مستحقّ وزارت ملك ( 8 ) شد بل ( 9 ) ملك مصر به او دادند و بر سرير ملكش ( 10 ) بنشاندند و تاج مملكت ( 11 ) بر سرش نهادند و نگين ملك در انگشت او كردند . آن كه توريت و انجيل و زبور و قرآن ( 12 ) را تفسير و تأويل بگفت سزاوار وزارت و خلافت نباشد ؟ او در هفت گاف ( 13 ) سخن گفت و راست گفت ، از آن گفت ( 14 ) پادشاهى صد هزار هزار مرد يافت . آن كس كه او حكم هر ( 15 ) آدمى صورت گاف ( 16 ) سيرت بشناخت آن بر پادشاه حاكم شد كم از آن كه او بر اين گاف ( 17 ) سيرتان خر بصيرتان حاكم شود . گفت چون امينى است در خويشتن از قبل ما مكين بايد كه نيكو نباشد در عدل پادشاه مرد مؤتمن و از قبل او نا ممكّن ، نكو گفت امام زمخشرى ( 18 ) :
امتحنوه فكان مؤتمنا
ثمّ استشاروه بعد ما امتحنوا
ثمّ دعوه لذاك ( 19 ) مؤتمنا
للملك و المستشار مؤتمن
هامش
( 1 ) . كذا در اساس ، آب ، آز ، آج ، لب ، ديگر نسخه بدلها : گزار .
( 2 ) . قم ، آو ، از ، غمر .
( 3 ) . آز : ساز ، آج : ساى .
( 4 ) . آب ، آز : مقام .
( 5 ) . آو : بشناختيم .
( 6 ) . آب ، آز : امانت .
( 7 ) . آب ، آز : مكانت .
( 8 ) . آج : ملك .
( 9 ) . مل : بل كه .
( 10 ) . آج : لب : مملكتش .
( 11 ) . آج ، لب : ملك .
( 12 ) . آب ، آز : فرقان .
( 17 - 16 - 13 ) . گاف / گاو ، همه نسخه بدلها : گاو .
( 14 ) . مل : گفت خود .
( 15 ) . مل : هزار .
( 18 ) . آب ، آز شعر .
( 19 ) . آو ، بم ، آج ، لب : لذلك .