و استكبر ( 1 ) الاخبار قبل لقائه
فلمّا التقينا صغّر ( 2 ) الخبر الخبر
تا مىشنيد روا داشت ( 3 ) كه چنان است ( 4 ) يا نه چنان است ، چون بديد او را و بديدن او را شناخت تا با او سخن گفت و از او سخن شنيد . و تكليم ، خطاب باشد ، فرقى نبود ميان كلَّمه و خاطبه ، چون استنطاق كرد او را و او به سخن در آمد ، از سخن او مايهء علم او بشناخت و از مايهء علم او پايهء قدر او بدانست . و از اين جا گفت امير المؤمنين ( 5 ) - عليه السّلام :
المرء مخبوّ ( 6 ) تحت لسانه
، مرد در زير زبان پنهان است .
و هم او گفت - عليه السّلام :
لسان المرء ترجمان عقله
، زبان مرد ترجمان عقل او بود ( 7 ) . صورت عقل از روى مثل به حاسّهء سمع بينند ، تا نگويد ( 8 ) ندانند كه داناست يا نادان ، چون به گفتار در آيد اگر چه غرض او خبر از غيرى باشد نهاد كلام اوّل از مقدار عقل او و اندازهء علم او خبر مىدهد ، اگر نيك گويد ثمرهء اين باشد كه :
فلمّا التقينا صغّر الخبر الخبر و اگر بد آيد و بد گويد ( 9 ) ، بر او اين مثل زنند كه ( 10 ) :
و انّ لسان المرء ما لم تكن ( 11 ) له
حصاة على عوراته لدليل
و از اين جا گفت امير المؤمنين ( 12 ) عليه السّلام :
لا تنظر الى من قال و انظر الى ما قال ،
گفت : به گوينده منگر كه كيست ؟ به سخن او نگر كه او را از سخن او بشناسى . و شاعر ( 13 ) پارسيان هم اين معنى گفت ( 14 ) :
سخن آراى هر چه بر دارد
مايهء خويش ( 15 ) از او ( 16 ) پديد آرد
بنمايد به خلق پايهء خويش ( 17 )
آگهيشان دهد ز مايهء خويش ( 18 )
هامش
( 1 ) . قم ، آو ، بم ، آج : و استكثر .
( 2 ) . آو ، بم ، آب ، آج ، لب : استصغر .
( 3 ) . قم ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : مىداشت ، آو : مىداشتم .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها بجز مل : بود .
( 5 ) . آو ، بم ، آب ، آز على ، مل ، آج ، لب على بن ابى طالب .
( 6 ) . آز ، مل : مخبوء .
( 7 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : اوست .
( 8 ) . قم ، آج : نگويند .
( 9 ) . آج ، لب : بد گويد و بد آيد .
( 10 ) . آب ، آز ، آج ، لب شعر .
( 11 ) . همه نسخه بدلها : يكن .
( 12 ) . آج ، لب : على عليه الصّلوة و السّلام .
( 13 ) . آز : شاعران ، آو ، بم ، آب ، لب : شاعر پارسيان گويد .
( 14 ) . آب ، آز بيت ، آج ، لب نظم .
( 18 - 17 - 15 ) . آو ، بم : خوش .
( 16 ) . آج ، لب : آن .