بيامرزد شما را .
مفسّران گفتند : آيت در اسيران بدر آمد . عبّاس ( 1 ) عبد المطَّلب گفت :
آيت در من آمد و در اصحاب من ، و عبّاس از جملهء آن ده مرد بود كه ضمان طعام اهل بدر كرده بودند از كافران ، و آن روز نوبت عبّاس بود ، و عبّاس براى آن روز و خرج او بيست اوقيّه زر داشت تا صرف كند . كارزار رود در پيوست و او به آن نرسيد و قوم كشته و اسير و منهزم شدند ، و آن بيست اوقيهء زر از عبّاس بستدند در كارزار . وقت آن كه او را با پيش رسول آوردند ، رسول - عليه السّلام - بر او سه كار عرضه كرد : از اسلام و ، قتل و ، فدا . او گفت : از من بيست اوقيّه زر بستدهاند در اين كارزار ، بفرماى تا به فديه از من برگيرند . رسول - عليه السّلام - گفت : زرى كه از تو بستدهاند كه تو آورده بودى كه بر كارزار ما خرج [ 49 - پ ] كنى در حساب فدا چگونه باشد ! محال مگو و فداء خود و آن برادرزادگانت بده - عقيل و نوفل بن الحارث - گفت : از كجا آرم ؟
گفت : از آن زر كه به امّ الفضل دادى وقت آن كه بيرون آمدى از مكّه ، گفت ( 2 ) : آن براى تو است و براى فرزندانم - عبد اللَّه و عبيد اللَّه و فضل و قثم ، [ گفت : ] ( 3 ) و اگر آن بدهم مرا و عيال مرا سؤال بايد كردن از مردمان ، تو روا دارى ؟ و لكن تو را كه خبر داد از آنچه من به امّ الفضل دادم ؟ گفت : خداى و آن به وزن چندين بود ، [ و كيفيّت ] ( 4 ) و كميّت آن بگفت . عبّاس انديشه كرد و گفت : اين حديث راست است و اين نتوان ( 5 ) دانستن جز به وحى از خداى . گفت : يا محمّد ! راست مىگويى و اين سرّى بود ميان من و امّ الفضل و كس را بر آن اطلاع نبود ، « و انا اشهد ان لا إله الَّا اللَّه و انّك رسول اللَّه » و اسلام آورد . اين يك روايت است ، و يك روايت آن است كه : براى آن تا فديه نبايد دادن او را اظهار اسلام كرد و در دل نداشت و برخاست و گفت : يا رسول اللَّه ! اكنون دستور باش ( 6 ) تا بروم و امّ الفضل را و كودكان را بيارم ؟ گفت : برو .
چون از مدينه به در آمد در دل گفت كه به مكّه شود و آن جا مقام كند و بر سر كفر
هامش
( 1 ) . مل : عبّاس بن .
( 2 ) . كذا : در اساس و جميع نسخ ، گفت / گفتى حذف ياى ضمير به قرينه .
( 3 ) . اساس : ندارد از آج ، افزوده شد .
( 4 ) . اساس : ندارد از آو ، افزوده شد .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مل ، مج : بنتوان .
( 6 ) . آج ، لب : باشد .